ايستگاه راه
از وقتي كه برگشتم واز هول خبر شايد
،اندك اندك احساس كردم دوباره پريشاني حواس دارد بروجودم غلبه مي كند .رفته بودم
،به اين منظور كه فراموش كنم .اما مي دانم كه ديگر چيزي چاره نمي كند .تنها دست وپا
زدن ،در وضعي است ،كه مي توان روي نشانه ها ،حدس بزني وهمراه آن ،آوازي ترسناك در
يكي از آن پسله ها تاريك ذهنيت ،مثل عربده مستان ،در بن بستهاي بي خبري ،بشنوي ودر
پا يا ن ويا كمي مانده به پا يا ن ،ودر هم آن لحظه ها كه عهد مي كني بروي ،بلكه
زندگي تازه اي آغاز كني نا چاري كنج انزوا برگشته ،بنشيني واز درد تنهائي خود ،گريه
ساز كني .
حالا ؛بهتر پي بردم واقعا؛آخرين شب
جدائي بود انگار ،زيرابي تابي بسيار كرد.آنطور كه دايه گفت :ببين ؛اين چند ساعت آخر
،مي تواني محبت اش را جلب كني .
گفتم :اينهم از گرفتاري آخري عمري است
.دست تو نمي خواهم بسپارم .تو ،نگه داري خودت را بتواني مولظب باشي ،كفايت مي كند
.
راستش ؛برده بودم مريم كوچولو را به
اتا قش بخوابد .ديدم رفته رفته ،گريه ها ش اعصابم را مخدوش مي كرد .دايه نيز ؛چند
روز متوالي بود ،لام تا كام جوابم را نمي د اد.آنوقت ؛زير گريه زدم دفعتا ،تا اينكه
آثار وعلائم اش نودار شد.
خودش بود. گفت :همين ديگر ؛تمام توجه
ات را مي خواهد .اينها نشان بي توجهي است .
حرف هاي ديگري هم ،شايد زد .در هر
صورت ،از خستگي چيزي سر در نيا وردم .به راز گريستن هام ،پي نبرده بود .وني دانست
نگاه نهان ودلوا پس كشف ،پشت شيشه هاي مه آلود ،
پيوسته ودر همه جا مرا قب اش بود ه.
معني انتظار ،هميشه برايش يكسان بود ،در همه جا وهمه وقت ؛يكسان بود ،در خيابا ن
واتاقهاي تاريك .
گفتم :اينجا ؛چيزي ديگر ،از آنچه فكر
مي كني ،باقي نمانده ،هيچ.
اگر منظوري در كار نبود .نمي دانستم
،لا اقل اين يكي را بايد مي دانست.بارها پيشامد كرده بود ،هم هنگام كه از
شلوغي فرساينده خياباني ،غرق در نئون
مغازه ها ،عبور مي كرد .
آواي خفيف حركت گام ها را ،در همين
پسله هاي نزديك پيچ ديوار ،شنيده واز لبخند رو
بفراموشي رفته ،برلب هاي پشت شيشه ها
،به ستوه مي آمد ودور مي شد .اتو مبيلش را ؛
در كوچه اي دورتر پارك كرده وحالا
،چند مغازه پائين تر ،بدنبال چه كارهائي آمده بود ؟
پشت سيم ؛تاكيد كرده بود :حتم ؛حتي
اگر فقط يكروز ،باقي مانده باشد.
تصوري از باز گشت را ؛آغاز با هر شروع
كار روزانه ،برپرده تاريك ذهنش ،پرورده بود .
با نزديكان ؛اينطور مي گفت .خصوص
هنگام سرو ،امتنان خود را از چنين فكري ،فراموش نمي كرد .در حالي كه سراپا ؛دل به
كارش مي بست ،به آن لبخند محو ،بربوم نقاشي مي مانست .آنان نيز ،مسرور از امتنانش
،به اد امه گفتگو هاي قبلي ،مي پرداختند .چند لقمه اي بلعيده وبعد ،دنباله حرف
هاشان را پي گرفته ،وتمام مي كردند
.
مريم ؛حالا يك ساعتي مي شد ،كه
خوابيده ودر همين فاصله ،تب وهذيانش نيز با تاخيري
مشكوك روبه بهبودي مي رفت .فراز
ونشيب ومشكلات آن زندگي ،برايش اصلا قابل تحمل
نبود .بوم نقاشي را ؛از جلويش برداشته
بودم ،كه دايه ؛هنگام شليك دومين گلوله توپ ،با
جهش هاي باور نكردني ،يكراست از
ميانجاي ايوان ،بين گياهان باغچه، پنهان شد:
ايندفعه كجا را زد ؟خدا لعنتشون كنه
.
آن جسم فرسوده واز كار افتاده را ،با
چه تند وتيزي ،به جانپناه رسانده وحالا ؛سر بيرون آورده واين بار با تكرار سوالش
،كدام حس كنجكاوي را مي خواست ارضا كند ؟با خود تاكيد كردم
؛
آمادگي داشته باشم ،دفعه ديگر هنگامي
كه صدايش را شنيدم ،يا وقتي طي روز مره گي زندگي
در گوي تاريك ذهن ،همينطور پرسه مي
زند ،بگويم :كمي هم مواظب سلامت ات باش .
اما بعد ؛نمي دانم چه بود ،كه انديشه
اش به فراموشي گرائيد .محترم سادات ؛قبلا اغلب از شلوغي سر سام آور خيا با نها
ونورباران نئون مغازه هاي لندن ،چيز هائي گفته بود .
يكمدت بي اختيار ؛طرح نيمرخش روي بوم
مي لغزيد ومحو مي شد و اوايل باز گشتنم بود .
روحيه ام رو به ويراني مي رفت
.
مي دانستم .گاه ؛انگار صداي گريه اش
مي آمد .مثل سابق ،بنظرم رو شانس اگر بودم ،
مي توانستم دست به كارهائي بزنم .فكر
مي كردم ؛براي روحيه او نيز بهتر خواهد شد .
آخرين بار ؛در زندگي از يك جو شانس دم
زده بود .
گفتم :احتياج نيست خودت را از بين ببري
.
آنوقت ؛از تكليف معلق اش گفت :به
كلامي كه بنظر ،بسيار خسته مي آمد .اصرار هم فايده
نكرد.
تا وقتي صداي مريم را شنيد ،هق هق اش
برخاست. گفت :آنجا ماندي چكار ؟دستش را بگير ؛
بيائيد
اينجا.
يكبار دعوتنامه را پاره كرده بودم
.مدتي بعد ؛صد حيف وپشيماني .بيشتر به آن غرور
كاذب اش بر مي گشت .اگر آنحرف را نمي زد ؛شايد
حالا كه برگشته بودم ،مثل آنوقتها غصه
هفت سال عمر باطل ،بردلم سنگيني نمي
كرد .چند ساعت گذشته ؛ بي وقفه روي چشم هاش كار كردم. مانده بودم تعجب كه چطور در سايه
روشن رنگها ؛آن چشم هاي مغرور ،بربوم مي لغزيدند وبه سراشيب مبهم ذهنم ،مي غلتيدند
ونا پديد مي شدند .
گفته بودم :مرا رها كن، زود برگردم
.
بستر نقاهت را ،تازه ترك مي كردم
،وهنوز كسالت مختصري ،در عظلات واندامم،باقي بود
پدرش ؛چند روزي مي شد ،كه تمام خط
ونشان ها را كشيده بود .از كنار تختخوابم ؛جابجا شد ،
وبا لحن شكوه آميزي گفت :تمام مدت را
تاب آوردي ،يكي چند روز ديگر بمان .لااقل با روحيه بهتري ،اينجا را ترك كني .بلكه
حتي بينش ات ،عوض شود .
كمي جا خوردم .مي ديدم از يكطرف ؛حساب
دخل وخرجش نمي شود ،واز طرف ديگر يكدندگي اش اغلب مانع مراجعه به پدرش مي شد .اين
آخر هم ؛در سراشيب سقوط ،تاوان خانواذه را ،داشت دولا پهنا ،پس مي داد . از پيچ
وپاگردهاي متروي لندن ،مي گفت ،ترس
عجيبي در دل ش ،افتاده بود . همين
يكهفته ؛كه در بخش اعصاب وروان ،بستري بودم ،از
دردسر رفت وآمد ،به ستوه آمده وشكايت
مي كرد .
بيرون ؛دايه مرتب وضعيت جنگي را مي
پرسيد .بعد نيز ؛سر مي جنباند ،وآهسته درون پناهگاه بر مي
گشت.
گفتم :آنكه نيم ساعت پيش قرمز بود
دايه .اما ،گمان نداشتم صدايم را نيز شنيده باشد :حتي براي
لحظه اي، كه به خود مي آمد وهمان گونه
با جهشي باو نكردني ،در جانپناه سنگر مي گرفت .
در حالي كه ؛تمام آن نيم ساعت پيش
،لابد از ترس ،در كنج و.زاويه پناهگاه، خوابش گرفته بود .آنوقت ؛آنچا مريم مي گريست
،او دنبا ل كابوسهاي بيداري را ،درون خواب دنبال مي كرد .هنگامي كه ؛به تاريكي
سرداب ،قدم مي گذاشت ؛صدايش در خنكاي آن فضا ،صداي نسيم ملايمي بود انگار ،كه
برپوست گندمگون خود ،احساس مي كرد وبجز آن صدا ،بندرت صداي ديگران را ،مي شنيد .واز
وا خوردگي روز افزون ،هر لحظه از ترس ،يك پله فروتر مي رفت
در مهماني شام پر شكوهش ،آقا بزرگ
پرسيده بود :
محترم پس اين آدم، كي مي خواهد دل به
كارش بدهد ؟
چند بار مكرر ؛بهش گوشزد كردم ،اينجا
آب وهواي غربت ،با مزاجم سازگار نيست . از رطوبت اش ،ودرد استخوان گفتم ،كه چيزي به
خرجش نرفت .بعداز آن حرف آقا بزرگ ،
آخر شب بود ديگر .گفتم :انگار بعداز
سه ماه دوندگي وانتظار ،براي دعوتنامه جديد ،فقط
آمده ام چنين حرفي بشنوم
.
گفت :اينرا ؛رو دلسوزي ،بهت گفته ،به
دل نبايد بگيري .
مريم ؛قبلا آمادگي رواني نداشت .تازه
بستر را ترك كرده بود .مانده بودم بلا تكليف .سوزان عروس اول آقا بزرگ نيز ،پيغام
داد :اروپا ؛امسال زمستان سختي را مي گذراند . خصوص جزيره ،كه در اين بين ،سرماي بي
سابقه اي عارض شده .
با اين حرف ديدم فكرم ،دوباره به تلواسه افتاده ؛گفتم
:پس انظار دارد ؛اين بچه بيمار را ،با
خود وردارم به غربت بياورم ،كه مثلا
چه بشود ؟
گفت :براي ديدن فرزندش توقع زياد
چنداني نيست .
هنوز فارسي ؛دست وپا شكسته ادا مي كرد
.گفتم :اگر به خاطر حرف اين وآن نيست ،خودش
چرا يك هفته مرخصي نمي گير د؛بيايد
اينجا ،بلكه تمدد اعصابش هم بشود ؟
با اينحال ؛از ته دل مي دانستم ،چنين
كاري نمي كند .سوزي خانم ؛ارز كار وبارش ،به سفسطه
ياد مي كرد :اين همه سال ؛زحمت
كشيده،دستش در جائي بند شود .آنوقت ؛انتظار داري ،با اين پيغام دست از همه چيز شسته
وبرگردد.
از طرف آقا بزرگ هم دايم نيش مي زد
:اگر هم چند رفيقهاي محفل بازت ،اراده وپشتكار داشتي ،حالا در شيك ترين گالري هاي
لندن ،گنجايش كارهات نبود .
بعد هم افزود :باز دست رو دست بگذار
،ببين عاقبت چه خواهد شد.
بيش از اين ؛ديگر بحث وجدل ،دردي را
دوا نمي كرد .زمستان ؛بتدريج سپزي مي شد .اواخر
يكهفته مداوم ،رو پرداخت تابلوي سوزي در ويرانه ،وقت وانرژي
مصرف كردم . نتيجه اما
چندان چنگي بردل نمي زد .بيش از ده
عكس سفارشي ،همراه با مخارج هنگفت ،فرستاده بود .
عاقبت چيزي كه به نظر اول ،در ذوق مي زد ،سيب آدم اش بود
،كه انگار مچ غافل يك مترسك ،بين آفت جاليز زده مي نمود
.
پيغامش ؛اسباب دلخوري نبود .همانوقت
متوجه شدم .همين عروسك بزرگ شان ،كودك اش
مي كرد .بعدها ؛كه ديده بو دمش ،پاي درخت شمشاد ،ايستاده وپاي راستش
را،روسه پايه ،
درسايه روشن باغچه جاگذاشت
:
در مهماني شام آقا بزرگ ؛حضورت اصلا
،زنده وفعال نبود .
گفتم :با اين وضع ؛مي خواستي دست به
معجزه بزنم .
گفت :در هر حال ؛حسرت اش هم از هزينه
گزافي بود ،كه آنشب متحمل شد .همه اش آخر ،
هيچ وبي هوده ،از آب در آمد
.
برايش از دربه دري واز زخمهاي رواني
انسان حرف زدم .اما ؛از گوشها ش ،چيزي بدهكار اين حرفها نبود .با شنا خت قبلي
،اشكوب سوم آپارتمان را در نظر گرفته بود . از يكهفته
قبل
كليه طرح وبرنامه ها را، منظم كرد .با
نخستين برخورد ؛در فرودگاه بود شايد ،ديدم تمام كارها را ،رو روال ويژه اي پيش مي
برد .
پرسيدم :مگر اتفاقي قرار است بيفتد
؟
بر پاشنه در ؛ديدم نيم رخ ايستاد ،كمي
چپ نگاه كرد .نسيم سردي ؛از كتف راست ،گيسويش را با خود مي برد . همانطور ماند ،اما
حرفي نزد .آنوقت ؛سوزي بود شايد ويا عروس دوم آقا بزرگ ،كه گفت :اينها مقدمه
برخوردهاي ديگر است .اگر يك مقدار ؛شور وحال بهتر
نشان
داده بودي ،حالا اين وضع رانداشتيم.
در فرودگاه بود. نمي دانم ؛شايد هم در
يكي از متروهاي لندن ،هيچ ترديدي نداشتم ،حتي بسيار مطمئن بودم .از آنحرف محترم
السادات نيز ،رنجشي هم در دلم نبود .به هر حال ؛از
با بت مريم ،تا حدي زياد خيالم آسوده،
به نظر مي رسيد .چون دايه ؛هر چه بود
،هنوز توانائي جست وخيز داشت.در ساعت هاي مختلفي ؛كه آژير شبانه شنيده مي شد ،در
تاريكي نيز بچابكي ،از موانع بين راه عبور مي كرد .
اغلب ،بروپاي فرسوده ،راست وا مي
ايبستاد . دست از چار چوب مي گرفت ،ونه آنطور كه هر كس ديگر ،از هراس انفجار توپ
وموشك ،يا بمباران شبانه هواپيما ،در كوچه هاي تاريك ومتروك ،حركت مي كرد وبا
اينحال ،به پناهگاه مي رفت.
گاه ،از پشت شيشه ،مي پائيدم .در نگاه
نهان ونا پيداي او ،نا پديد مي شدم .گاهي نيز ،پاره تركش مذاب ،بر بالاي بام سقو ط
مي كرد . صداي سوختنش حتي در خوابها وخيا لهاي بيدار مريم ،تكرار مي شد . وقتي به
تاريكي راه مي رفت .آن صداي ديگر ،زوزه ي گريه بود ؛
انگار التماس هم كردم . گفت :بيشتر از
اينكه بشود ،خودت را خسته وپريشان مي كني .
آنوقت حاصلش موجب سر خوردگي رواني
،خواهد شد .
گفتم : ببين محترم ،حرف ديگري اگر
هست ،من آمادگي شنيدنش را دارم .
چلچراغ پذيرائي را خاموش كرد در حالي
كه سعي مي كرد ،پس از خميازه اي اثرخستگي
را با لبخندي محو پر كند ،روي كاناپه
نشست .خط رو گونه هاش ،عميقتر به نظر مي رسيد .
از زاويه اي كه بود ،اينطور مي ديم
گفت :به خاطر اين آخرين كارت مي گويم ،كه چندان كار ي هم به دلت نزد
.
صدايش ،هر چه ضعيفتر، مي آمد. بعد
افزود :چقدر هم سركوفت اين وآن را ،مجبور شدي بشنوي .
نگاهش كه مي كردم م متوجه شدم ،اينجا
آب وهوا ،با پوستش نسا خته بود .آنجا ،فبلا پنج نسخه
از گيا هان طبي ،برايش ارسال كرده
بودم . قبل از جنگ نيز ،كه زندگي بي دغدغه تري
داشتيم شبها باز مرتب ،تا دير وقت
مشغول بود . اغلب ساعتها به طرح چهره اش در آينه خيره مي شد ،و آهسته گريه مي كرد
.
گفته بود :آقا بزرگ ،رفته رفته در
بازار بورس لندن ،براي خودش جائي باز كرده.
بعد نيز ،گوشي تلفن را ،دست به دست
داده ،پرسيد :نمي شود آن بوم نقاشي ات را هم ،با
خود بياوري تا حوصله ات شود
؟
گفتم :خودت كه بهتر مي فهمي ،آن طور
نمي شود .
ديگر اصرار نكرد .هق هق گريه هاي مريم
،از جائي به گوش مي رسيد .روزها ،اغلب در طول دالان از نظر پنهان مي شد . از پيچ
راهروها ،به دنبال چيز هائي مي رفت وباز مي گشت .از سكو ها ورخزيده عبور مي كرد .
گاه نيز ،سقوط كرده ،فرياد شيونش مي آمد .در اتاقهاي خالي ،مي پيچيد ودر تاريكي
دهليزها ،طنين انداز مي شد .
وقتي از بستر بيماري بر مي خاست
،يكمدت دلفريب شده بود .دايه ،دائم به دورش ،در حال
پر پر بود .مي گفت :انگار خداتازه
داده .
دست ورويش را مي شست . تر وخشك اش مي
كرد ،ومرتب با خودش حرف مي زد .آهسته
مي گريست ؛وبا دستمال ،آب بيني خودرا
مي گرفت .آنوقت ؛آرام آرام ،برخي از خواهشهاي قلبي اش را ،با صداي بلند تكرار مي
كرد .گاهي ؛از ته دل ،غصه ام مي گرفت .دنباله حرفش را ،قطع مي كرد ،بدنبال چيزهاي
ديگري مي گشت . با چشمهاي پر تعجب ،حركات اش را ،
دنبال مي
كردم.
اونيز؛ مي خنديد،وحرفش را تكرار مي
كرد :انگار خداتازه داده .
گفتم :به موقع اگر نرسيده بوديم
،معلوم نبود چه مي شد ؟
بسياري مواقع ؛مانند خوابگردها ،به
توده تاريك دهليزها مي پيوست ،ودر سراب خانه ،نا پديد مي شد . اما مريم ؛اگر بيش از
اين ،زير دستش مانده بود ،همين پوست واستخوان هم ،باقي نمي ماند
.
يكمدت ؛نجاتش را ،به ياري خدا وا
گذاشته بودم .دعا مي كردم ؛بلكه حالش خيلي زود ،رو به بهبود گذارد . چرا كه بايد مي
رفتيم ،كجا تا كجا ،كه مثلا وخامت حالش بهتر شود . از روحيه افسرده اش ،بندرت فاصله
مي گرفت .در فصل هاي بخصوصي ،آن شدت مي گرفت وگاه
نيز ،در نيمه هاي فصل بود
.
گفتم :سلامتي اش ؛از اينها ،مهمتر است
.
اما ؛انگار كه نفهميده با شد ،لبخندي
مجنون وار ،بر لبهاش نشست ،وبا عجله دور شد .هنگام باز گشت ،در پيچ تاريك را هرو
،پايش به چيزي گير مي كرد .معمولا ؛با سقوط آزاد فلز
،در
امتداد ارتفاع ،شنيده مي شد .سپس
؛صداي غمازش ،در گوشها طنين گوشخراش مي كرد.با
اين حرفها ،باز هم كورمال كور مال
،راهش را پيدا مي كرد وهمانطور مي رفت كه برود .
با هيا هوي آژيرها ،ويا حركت آمبو
لانس ،بسرعت دست بر ستون ديوار مي كشيد .ودر ذهن به طرح يك عصا مي انديشيد . صداي
خيال اش ،تا ديرگاه شنيده مي شد . حتي انفجارهاي پي در پي ،كفاف دفن آنها را نمي
كرد .پيوسته ؛از قعر جانپناه ،بگوشها مي پيچيد :پنج شنبه آخر سال ،اين را بگويم
يادم نرود ،بروم حلواي خيرات ببخشم.
طرح چنين عصائي را ؛از دير باز ،در
ذهنش مرور مي كرد .با گامهاي شمرده ؛از پستو هاي تاريك ،بازمي گشت .هنگامي كه دذ
مسيرهاي خط كشي ،عبور مي كرد ،دنباله راه ،ماندگار زندگي ش بود .سپس ؛از خلوت خاموش
كوچه هاي بارييك وبلند ،حرف مي زد .ساعتها نيز ،پاي همين درخت شمشاد ؛كه درباغچه
،روبرويش قدمي افراشت ،ايستاده بود ،تا بر
گوشه هائي از تاريكي زندگيش ،روي بوم
ودر قالب رنگها ،پرتوي از روشنائي بيفكنم .
بعداز آنهمه فراز ونشيب ؛كه طي مي كرد
،عاقبت رو به قبله مي نشست وبازمانده وقتش را ،
تسبيح رد مي كرد .ويا به ذكر آيت
الكرسي ،ودعاهاي ديگر مي پرداخت . زير لب زمزمه مي كرد ،ونم نم اشك مي ريخت .در
اينحال ؛شايد يكمقدار بيشتر ،به طرح نيمرخش شبيه مي شد
،
كه دو قطره درشت ،در شيارهاي ور
چروكيده چهره اش ،غلتيده وجاري شده
بود .
روزها ؛بتدريج مي گذشت ،ورفته رفته
كمحرفتر وكمروتر مي شد . طرح پرتره را ،از نزديك
روي ديوار ،تشخيص مي داد نخست چند
جمله مي پرسيد ،وبلا فاصله باز ،درلاك سكوت وانزواي خود ،فرو مي رفت :گفتي اسم عروس
دوم اش چه بود ؟
گفتم :نازلي دايه ؛قبلا هم گفته بودم
انگار ،بهتره برگردي رختخواب .نا پرهيزي براي مزاجت
تاثير خوشايندي ندارد
.
دوباره پرسيد :پس شمس الملوك ؛دختر
بزرگ آقا بزرگ ،گفتي حالا جكار مي كند ؟
خسته شده بودم .گفتم :چه ميدانم
فراموش كرده ام دايه .
محترم السادات ؛ظاهرا خيلي چيزها را
،از پيش مي دانست .برايم گفته بود ،اينطور تمام خواهد شد .چند بار ؛در همين فاصله
هاي معين ،حرفهائي در اين حال وهوا گفته بود .
آقا بزرگ از او خواست .تا مدتها بعد
؛كه ديگر تعداد تابلو هاي سفارشي ،به گالري لندن نرسيد
گفت:بليط گرفتم ،فردا
برگردي.
پرسيدم :چطور؛آنهمه ؛كبكبه و.دبدبه
،يكمرتبه فروكش كرد؟
حرفش را دوباره ،پس گرفت .يادم افتاد
؛دايه به آساني ،داغش را نمي توانست تحمل كند .
مثل من ؛كه طي روز صدايش را اغلب ،از
حوالي سر سرا ،مي شنيدم.با احساس گنگ و
نا پيداي وجودش،در گوشه واطراف خانه
،رفته رفته انس مي گرفتم.در يك چنين وضعي ،
جسم خاكي آدم بسرعت رو به فرو كاستن
مي گذاشت.
برايم گفته بود ؛يكباركبيست دقيقه رو
ساعت وقت گرفتم ،ديدم آمده بود ؛پشت جام پنجره ايستاد،وزل زد به تاريكي درون اتاق
.
بعد گفت :وقتي كه برق آمد ،احساس
كردم،انگار چيزي جا گذاشته ورفته بود.
با تعجب پرسيدم:مگر چشمهات ؛به
تاريكي،بهتر مي بيند؟
حرفي نزد .تصميم نداشتم ؛اورا سرزنش
كنم.گفته بودم بخود ،بلكه عقده گشائي دلش ،تا
حدي بهبود رواني دلش را ،كمكي كرده با
شد .آنجا ؛رو به شكوفه هاي درخت گيلاس ،
ايستاده وساعتها خيره مي نگريست .
بعضي روزها نيز مويه اي را آهسته زير لب زمزمه مي كرد .يكدسته ابر رقيق،از پهنه
جنوبي آسمان ،متراكمتر مي شدند .
صداي شستن ظرفها ،در آشپزخانه بگوش مي
رسيد .بعد ؛بخيال كه پنج شنبه غروب ،از
گلزار شهدا آمده بود ؛گفت :گفته ؛بگو
عادل ،به وضع سلامت خود ،كمي بيشتر برسد .اين
چاره ش نمي كند كه اين طور بخواهد
خودش را از بين ببرد .
گفت :بگو بهتره از انزوا برگردي وبا
زندگي آشتي كني .
گفتم :اين حرفها گذشته دايه ؛زخم دل
آدم را ،دقمرگ مي كند .
پاشده بود ؛برود تجديد وضو ،ديدم
آهسته با خود حرف مي زد .از گرماي هوا كاسته شده بود
،
در آستان شب ،پاي شير آب ،گوشه حياط
رو كرد سمت ايوان روبرو ،آنجا اغلب بر سه پايه
چوبي ،در سايه سار اطلسي هاي باغچه
،مي نشاندم .آنوقت ؛بتدريج كه از گذشته ياد مي كرد ،
مي گفت :حالا به حر فهام رسيدي ،ببين
چه وقت،هم اينها را پيش بيني مي كردم .
پرسيدم :با كي حرف مي زني؛ دايه
؟
از خيلي وقت اينطور ،صدايم را نمي
شنيد .شايد ؛حتي نمي خواست بشنود .يا اينكه ؛به حرفها بخواهد ،جواب مناسبي دهد .اگر
به يك نداي دروني مثلا ؛ويا قلبي ،مي خواست ؛با صداي رسا
پاسخ مي داد
.
براي جواب حرفهاي بيشماري ،كه در
فاصله روز ،هنگام حركت وعبور مجدد كودكي ،
مي شنيد ،وگاه به اين وآن تعريف مي
كرد ،معمولا مخاطب مناسبي ،مي جست .از آلبوم قديمي
خانواده ،مدد مي گرفت .غرق رژه شكو
همند اعضاي خانه ،از حوالي وپيرامون خود ،دور مي شد وبه گذشته ،باز مي
گشت.
ديدم كم كم ؛اينطور روزگارم ،نمي شود
.محترم السادات را گفتم :دارد اين وضع براي سلامتي ام ،خطرناك مي شود .فكر چاره اي
؛اگر نباشم ،شايد ديگر نتوانم برگردم .
گفت:تمام خط هاي پرواز ،در فرودگاه
لندن ،اعتصاب كرده اند .
گفتم :به هر حال ؛بهتر است ،بفكر چاره
اي ديگر با شيم.
فرداي آنشب بود كه دايه خبذر شهاد ت
اش را مخابره كرد . ديگر نمي دانستم ؛چگونه برگشته
بودم .هوش وحواس درستي ،هنوز نداشتم
.گويا محترم سادات ؛با وساطت ،مقدمه سفر فرانسه
وپرواز از فرودگاه پاريس را ،فراهم
كرد .
سه روز بعد ؛از بيمارستان كه آمدم
،دايه گفت :ديروز عصر؛ در گلزار شهدا خاكش كرديم.
يكراست آنجا رفتم .تا حوالي غروب،
گريه كردم .اصلا اغلب ؛آغاز تاريكي آنجا مي روم .
فاتحه مي خوانم سبكتر كه مي شوم بر مي
گردم وشبها تا دير وقت ،به شنيدن حركت گامهايش
در گوشه واطراف خانه ،گوش مي
سپارم.
مشکلات تایپی را بر من ببخشید