X
تبلیغات
دخمه

"فرا شعر ، فرا داستان"

  درباره ی پاره روایت... 

 

     پاره روایت بازنویسی مکاشفاتی است که در سیری کیهانی مشاهده می شوند و بدون در  نظر داشتن زمان و مکان راوی را به دیدن عریان خود در هستی و هستی در خود می نشاند...

راوی قبل از این که تصمیم به نوشتن گیرد، از کناره های دنیا پرده بر می دارد و جهان را دید می زند سپس به وقت نگارش با قرار گرفتن در خلسه ای بی وزن فضای روایت را بر اساس تجربه های کیهانی و روزمره گی های زندگی باز آفرینی می کند. راوی پاره روایت در روح مشترک محو می شود تا به حقیقت اشیاء دست یابد و هستی را همان گونه که هست مشاهده کند.

پاره روایت به نوعی نیز پاسخ به سئوال های بنیادین انسانی است که با فنا شدن خود در وحدت پاسخ اش را در می یابد و خودش را جواب تمام پرسش ها می بیند. با این که پاره روایت ظاهری شبیه شعر دارد ولی به واسطه ی ذات کاشفانه اش از ژست های مرسوم شاعری کناره می گیرد و در مسیر حیرت و تجربه با عشق خود طی طریق می کند...

 پاره روایت گاهی شعر است و گاهی داستان و البته نه شعر است و نه داستان.

پاره روایت ماوراء هر نوع شکل، فرم، اندیشه، پیام،کلمه و معنی بوده...

 به همین دلیل قابل تعریف و انتقال نمی باشد بلکه قابل تجربه کردن است.

پاره روایت یعنی نگاه کردن به هستی همان گونه که هست.

پاره روایت یعنی نگاه کردن به دیدنی ها و  رِؤیت ندیدنی ها بدون هیچ دخالتی از جانب پیش فرض ها و بی کم و کاست و فزونی بر ارج و ارزش آن ها...

 پاره روایت نه علم است و نه فلسفه، نه تعلیم است و نه تربیت، نه مذهب است و نه اخلاق، نه حکمت است و نه اسطوره...

پاره روایت بُعد دیگری از زندگی است

شیوه ای برای رهایی

پاره روایت نوعی مهاجرت است از خود به خود!

در چنین وضعی تمام تضاد های انسان با خود و پیرامون از بین می رود و جای آن را تضادِ تضاد ها پر می کند .

یعنی حقیقت روح و جسم آشکار خواهد شد و پرده از واقعیت اشیاء برداشته می شود .

راوی با هیجان و حیرت یک کودک و درک و فهم یک پیر فرزانه دنیای پیرامون اش را مشاهده می کند و در فضای آن به  مکاشفه می پردازد.

مقصد از این هجرت آرامش ابدی ست.

آرامشی ورای این دنیا

آرامشی فرا مذهب ، فرا عرفان ، فرا دانش ، فرا هنر ، فرا  آگاهی و...

حقیقتی که با رسیدن به بک زندگی خارج از محدوده ی داشته ها و ساخته های نسل های پیش از خود به دست می آید.

پاره روایت جوهر زندگی می باشد و تبدیل صفر به بی نهایت. پاره روایت همه جا هست و هیچ جا نیست. پاره روایت اشتیاق به زندگی و استقبال از مرگ است. پاره روایت یعنی یکی شدن با کائنات و تمام هستی را به اختیار خود در آوردن. پاره روایت با همه هست و با همه نیست.    پاره روایت هستی و نیستی ست. پاره روایت آغاز و انجام است. پاره روایت خدا را تجربه کردن است. پاره روایت خدایی کردن است...

 

راویِ پاره روایت در جایگاه خالق می نشیند و با کشف حقیقت، لحظه ها و تصاویر پویا و تازه ای خلق می کند که همواره با روان آدمی در ارتباط هستند.

اگر که سروده ی ما دارای زیرساخت ادبی و تجربه های شاعرانه و سیر شهودی باشد صد در صد به عنوان یک اثر هنری موقعیت و جایگاه ویژه ای را کسب می کند، در غیر این صورت باید بگذاریم تا گذر زمــان جـای آن را به ما نشان دهد. تنها موقعی سروده ی ما نامِ  پاره روایت را یدک می کشد که از روح جمعی کیهان نشأت گرفته و با محو شدن راوی در کائنات جاری می شود. راوی فقط تجربه های خودش را در اختیار مخاطب قرار می دهد تا او را به مکاشفه اش دعوت  کند. هدف پاره روایت این است که مخاطب را با راوی  همسفر کند تا منزل به منزل طی طریق کنند. یعنی سیر و سلوکی شاعرانه را در ذهن خود تجربه نمایند.

بدون شک پاره روایت جزئی از یک روایت کلی است که چیزی به جز روایت زندگی نمی باشد. پاره روایت هم مانند زندگی کاملاً غیر منتظره است.

 در واقـع هـر پاره روایت بیـان گـر کشف لحـظه ای اسـت کـه مـا را به تمـاشـای حقیقـت خـود می خواند. این لحظه می تواند لحظه ی حال باشد یا این که قبلاً رخ داده یا در آینده اتفاق خواهد افتاد. پاره روایت بُعد زمان و مکان را در خود شکسته است. این انسان است که با قرار داد هایش زمان و مکان را به گذشته و حال و آینده محدود کرده است.

پاره روایت  به نوعی مکتب فردی سیر و سلوک است که راوی را منزل به منزل جلو می برد و تکه تکه پرده را از روی  روایت بر می دارد تا کی به منزل آخر برسد!

ما اختیار خود را به دست پاره روایت سپرده ایم. در این جا شاعر یک راوی ِ سالک است و شعر همان مراد. لحظه ی سرودن جذبه ای ست که راوی مرز مرید و مراد را می شکند و خود را در روح هستی گم می کند.

اگر همسفر یا مخاطب پاره روایت خودش را در روح قصه گم کند این احساس را تجربه خواهد کرد در غیر این صورت فقط با خواندن واژه ها و جمله ها و فرم پاره روایت سرگرم شده است.

در واقع هر کس می تواند مخاطب پاره روایت باشد، مهم این است که حس و حال روایت را درک کند و با خوانش متن در فضای پاره روایت غرق شود. چون راوی هم فقط  به وقت سرودن در بطن ماجرا قرار دارد و بعد آن مثل مخاطب در شعاع پاره روایت  قدم  می زند.

 یعنی  راوی به وقت سرودن همان وجود واحد است که در ابعاد گسترده می تواند روح جمعی حاکم بر هستی باشد.

 

راوی هنگامی که در خود غرق می شود و فضای پاره روایت را لمس می کند ناخودآگاه با طبیعت و محیط تازه انطباق پیدا می کند و به مرور در می یابد که گریزی از خواست هستی نیست،پس با حرکتی منظم به سمت روشنایی و آرامش گام بر می دارد.

حالا دیگر راوی به ندرت پایبند طرح و برنامه ی از پیش طراحی شده است و امور زندگی اش به طور خلاقه پیش می رود. در نتیجه الگوی زندگی او کمتر دچار کلیشه می شود. به این ترتیب زندگی روزمره ی او هم با نظم آهنگ درونی و فضای پاره روایت هم سو و هم جهت می شود. هرگونه شک و تردید از هستی و دیدگاه شاعرانه اش کنار می رود و با تمام ذراتِ  وجود، آزادی را حس کرده و به اوج آرامش خواهد رسید.

پاره روایت می تواند همه ی این ها باشد و هم چنان هیچ کدام این ها هم نباشد!

 

 

                                                   " زلما و  رضا بهادر "

+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در جمعه بیست و پنجم فروردین 1391 و ساعت 9:31 |


روز به بازی بطالت

از نور آفتاب می نوشد

و جسد تاریکش را

قطعه قطعه

به کودکان دست و پا شکسته ی کوچه

                                           می خوراند

اسطوره ی لبخند را

در گنجینه ی راز خوابانده ام

تا در جیب هام جا دهم

کسی مرا به کودکان کوچه 

                                 معرفی نکرده است

آیا این روح کوچه نیست

که در من حلول می کند

یا منم که به خواب کوچه آمده ام؟

وقتی ماه

به این لیوان آب سفر می کند

نامم را در اسم اعظم

                      فراموش می کنم

تا در فراغتی مفروض

بیداری آب را طواف کنم

در این خانه

پرتاب جسمی

از گوشه ای به خیابان

هرگز به معنای جنایت

                            نیست ./


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در دوشنبه شانزدهم اسفند 1389 و ساعت 15:43 |

 

...در نظر بگير؛انگاركه با يكديگر ،در حال عبور هستيم .مي خواهم فرض كني ،از مسيري

تك افتاده وپرت مثلا،كه اصلا هيچ پناهگاهي ،يا نقطه اطمينان بخشي بنظر نمي رسد .نه يك تكه گاه واقعي ؛ونه حتي صدائي آشنا ،كه بتواند سكوت مان را بگسلد .خب ؛تعجب ات را بگذار براي بعد ،فرصت هائي كه شايد در آينده پيشامدت گشته وتو نيز سرا پا تشنه آن هستي،

يكي برايت اين وضع را روشن كند .اما حالا ؛باز مي خواهم فرض كني ،برگشته ام لحظه اي وآن پشت وپسله را نگريسته ام .حتما با اينكار ؛فكر كرده اي ،كه مي خواهم دست به توجيه بزنم .بعد هم چه مي دانم ؛لابد با خودت گفته اي كهميشه دلش مي خواسته ؛با يك پيشفرض

راهش را ،از بين كليه احتمالات پيدا كند .از اين قضاوت عجولانه كه بگذريم ؛بايد نيروي

كنجكاويم ،بنوعي ودست برقضا ،تحريك شده با شد . حتما فكرهائي با خود كرده ام ؛و آنوقت

بنظرم آمده چيزي را جا گذاشته ايم وآمده ايم .چي ؟منظورم اين است ؛چه چيزي را فراموش كرده ايم ؛آيا صدائي را ؛آنجا ،لابلاي خش خش  برگ درختها ،در روشناي رداي مهتاب زرد

خزان ،تنها نگذاشته ايم ؟

حالا بكمك يكديگر ،به باز جست گمشده مان آمده ايم .هردو تنها هستيم .هيچكس در اطرا ف

نيست .

با خود مي گويم ؛شايد آن را نيافته ايم .انگار كه مثلا ؛فرا موش ت شده باشد وهنگام حركت به رهتوشه آن، اصلا انديشه نكرده باشيم . اما شايد نيز ،احساس كرده اي بلكه بتواني بخاطر آورده ؛چنين خيالي را پرورده اي ،يا اينكه دائم به فكرهاي متفاوتي پرداخته اي ؟

حالا از خود اين پرسش را مطرح سا خته اي ودنبال جواب هاي موهوم ،بي هودگي وسردي عجيبي ،سراپايت را فرا گرفته است .

گوئي بار ديگر، به خود مي گويم :بهتر كه هنوز ،هيچ صدائي نيامده است .ممكن نيز هست ،

عقيده ات رايكبار در اين مورد، جويا شوم .اگر بخواهم ،وقتي ديگر مثلا ،هنگامي كه به اطلسي ها ي با غچه ،مي رسيم ويا لحظه اي كه ضرباهنگ سكوت ،زير پاهامان شكسته مي شود آن به گونه اي رخ مي دهد ،كه در حوالي خانه هستيم .حين عبور از اين راه ،پيوسته باد مي وزد ؛يا صداي شر شر باران ،تمام شب در انتهاي دهليز ،بگوش مي رسد .

براي قضاوت نبايد هنوز عجله به خرج دهي .زيرا خزان ؛كه به نيمه راه نرسيده ،ما جائي در حوالي همين جنگل وكوره راه هاي خاموش آن ،پرسه پرسه زنان ،عبور كرده ومن با لحن خسته اي ،آهسته مي گو يم :فراموشم كن ؛بهتر است ديگر ، فراموشم كني .اما تو ؛به آنچه اين

مدت گفته ام ،اصلا نينديشيده اي .حال سعي خواهي كرد ،بخاطر آورده چه زماني ،به صداي يك كودك انديشيده ام .بعد ؛لابد وضعيت هائي مخيله ات را پر كرده ،در حاليكه هيچيك اعتماد

انديشه ات را به آخرين  حركت وعبور مجدد ما ،از پيچ كوتاه كتل ،بسوي آخرين پناهگاهي كه

برسر راه ،باقي مانده است ؛هنوز هم برنمي تابد .

شايد ؛تنها در آن خلوت خاموش با شد ،كه نا گاه چنين احسا سي ،سراپاي وجودت را فرا گرفته

وبيكباره بانگ بر مي آوري :اين صداي ناجي ما است .سپس اشكها بر ديده ات مي چكد ودر فرازي ديگر مي گوئي :گريه هاي كودكي كه،  بگوشم آشنا ست .از اشتياقي سرشار انباشته گشته ايم وبسوي دروازه هاي كو دكي ،نگاه مي كنيم .

آنجا در سايه بيد بن ها ؛برحاشيه مرغزار بره غزال هاي تازه سا ل ،استراحت مي كنند .

سوال مي كنم :بنظرت در كدام نيمروز ،آن را شنيده اي ؟

اگر اندكي به خودت باز گردي ،احتملا خواهي دانست . مي گوئي :زمانش دور نيست .

شايد همين چند روز اخير ،بوده باشد .

مي گويم:اما اين چند روز ؛ما از جنگل پا بيرون نگذاشته ايم .

آنوقت لبها را بر يكديگر دوخته ،دمي بعد ها خنديده اي وبا پوزش جواب مي دهي :آخر ؛علتش

اين است كه ؛اين اواخر اغلب شبها خواب يك كودك را مي بينم .آنوقت ؛نيمرخ بطرفم چرخيده اي ،صدايت را آهسته كرده وانگار كه مثلا ،يكنفر پشت آن پيچ كوتاه كتل ،سرا پا گوش ايستاده

باشد،نجوا مي كني :بعد هم ؛يك زن كه موي فر فري سياه دارد ،با صدائي جيغ آسا ،بطرفم

مي آيد ونا چار سرا سيمه به پناه امن آغوشت ،باز مي گردم .

حال با اين شرح باز گشت سراسيمه ،شايد هر گز نخواسته بداني ،تا چه اندازه كمكم  كرده اي

بسكه در اين حال ؛ترسيده خاطر بنظر  مي رسي ،ونگراني مثل موج دريا ،در چشمهات لبپر

مي زند ،هيچ بفكر موضوعي كه مرا ،اينقدر شادمان  كرده است ،نمي افتي .

بگذار كمي موشكافي بخرج دهم . اگر چه دير وقت است وشايد هم مدتي از خوابت گذشته

باشد اما ؛مهم نيست .زيرا ديگر چنين فرصتي ،شايد هر گز پيش نيايد .

با اين وضعي كه اواخر ،رفته رفته دچار شده ايم ،دو تبعيدي در پايان دنيا ،يا وضعي بترتيب

مشا به همين معنا يا فته ايم . خب ؛كجا بوديم ؟مهات بيشتري مي خواهد ؛تا بشود منظورم را ،

بهتر ادا كنم . نه ؛سو تفاهم نشود . نمي خواهم باز ،رشنه قديم بگو مگو را ،برايت  تازه كنم .

از همين چند لحظه پيش ،كه گفتم فرض كن  به پشت سر برمي گردم .

حالا مي خواهم فرض كني ،با تو روبرو مي شوم ،يا اصلا گيسوانت را فقط مي بينم ؛آن همه

آبچكان وخيس از باران ،باراني كه عصرانه باريده وتمام شب نيز ،همينطور ادامه پيدا كرده است .

هنوز ؛بعضي شبها ،به هواي مثلا جمع آوري رخت ها ي شسته ،بين خواب وبيداري ،بر مي

خيزي وبا پاي برهنه ؛سر برهنه ،وموي پريشان ،به مهتابي مي روي . مادر صدايت را شنيده

دستگيره را هنگامي كه چرخانده اي ،ويا از جير جير لولا ،در حالي كه با تعجب صدايت

مي زند . منهم شنيده ام . حتي برخاسته وتا دم در آمده ،با پيژامه ودمپائي آمده ام .

آنوقت، دفعتا با تو روبرو شده ام . باران برتمام سر ورويت زده . از همه جاي بدنت ،آب دارد

مي چكد . بعد ،يكدفعه يادم افتاده ،هميشه همينطور ها بنظر مي رسي .شايد زيباتر از اين كه

هست ؛خودرا مي بيني . ممكن است ؛ بتدريج اين احساس ،در وجودت جوانه  زده باشد .

تا آنجا كه بخاطرم مي آيد ،اغلب با دلخوري جواب مي دهي :چيزي در ذهنم نمي گنجد .هيچ

نمي دانم راستش ،چه كسي امر ونهي مي كند . سوال خود را تكرار مي كنم :آيا ،جدي هنگام راه رفتن ،چيزي به حافظه ات نمي گنجد ؟

نگاهم مي كني ؛وبي اختيار ،چند قطره ،اشك نيز ،روي گونه هاي خيس وگريان از غصه ات

غلتيده است .بخاطرم اين خطور مي كند ،چرادر اينجا نبايد ملاحظه حال مزاجي وخيمت را

داشته باشم ؟

اندكي بعد؛اما تو سرت را پائين انداخته ،دوباره در كنج انزواي خود، خزيده واتاق را از داخل

قفل مي كني . چندمين روز ؛در سكون ولشوره ،مي گذرد . ما در ؛با صداي هق هق آهسته ات

پشت در بسته ،گوش وا يستاده وتمام دلنگراني اش ،از كاسه چشمهاش سرازير است .

بيرون ؛باران تازه بند آمده وجند قمري خوش آوا،روي كاج قديمي باغچه مي خوانند . تقريبا از حوالي نيمه هاي شب ؛كه بحران مزاجي تازه اي ،در رفتارت نمودار شده ،مرتب با خود كلنجار رفته ام ،بلكه اينبار لااقل مسافرت چند روزه اي ،برايت تدارك ببينم . هنوز راه

نيفتاده ايم . مادر ؛از انتهاي دهليز ،صدايم مي زند . شبح كمرنگي ؛از چهره اش ،پشت تور سياه روسريش پيداست .

با يكمقدار ترس ودلشوره ،از وضع مزاجي كه در خانه ،پيدا مي شود . او اغلب ؛رفته در گوشه اي مي خزد ،وساعتهاي بسيار بين تاريكي وانزواي خود ،مي گريد وبعد ؛پريشان خاطر مي پرسد :تو چه كسي هستي ؟

آنوقت ؛با لحن افسرده اي ،مي گوئي :نمي دانم . هنوز ؛چند قطره در حال چكيدن ،ديده ي شود

دلسوزي هم فايده اي ،نكرده است .

شايد ؛از همان اول ،بايد خيال هاي ديگري بپروريم. چند بارگفته ام :ببين مگر چه اشكالي دارد

در حالي كه ؛با نگاهي ما ت ،رو بسوي كوهپايه برگشته اي ،صدايت را نازك كرده اي ،انگار كه مثلا تازه از گريستن باز ايستاده باشي :بنظر نمي رسد ؛راهمان را ،بي در دسر بتوانيم پيداكنيم . بعد ؛نيز بي تفاوت ،به شعله هاي سرخي نگريسته اي ،كه غروب بر آستانه افق ،

باقي گذاشته است .

نمي دانم چه افكاري ؛درون تورا انباشته ،مادر نيز سكون وانزواي بيشتر گرفته ،حال مانده م

سر گردان ،بلكه راه گريزي از بحران ،به مخيله ام خطور كند . شايد ترجيح داده اي ،برايت از چيزهاي ديگري بگويم . از مثلا جريان رشد شمعداني ها ،كه بنظرم يك بعداز ظهر پائيزي

از من پرسيده اي .

اگر حافظه ام مدد كند .درست است ،پائيز در نيمه راه ،ضرباهنگ گامهايش ،جائي در حوالي آن پارك جنگلي وبر سر شاخه درخت هاي گيلاس ،در همه جا احساس مي شود . مثل گذشته

تقريبا ،مثل اغلب وقتها ،به دامن سكوت پناه برده اي . ساعتها شايد ،تنها سكوت در پيرامونت

در همه اطرا ف پراكنده بوده  است . برهمين تخته سنگ بزرگ، لميده اي وزير پا فضاي

ژرف ولايتناهي دره ،در خواب ابدي فرو رفته است . اينجا ؛سايه سارش ،سكون بي انتها وتنهائي مدام آن ،خلوتگاه عصرانه ات بشمار مي رود .اخلاقت، هنوز تغييري نكرده است .

تمام روزها ؛به يك منوال ثابت ،بدون تنوع وهمه تكرار ،از نظرت گذشته اند .

غروب روستا ؛در پائين كوهدامنه سرد وعبوس ،بر آستان دهقان ها وخوش نشين ها مي گذرد.

انگار ؛دل تنگي هاي تو را ،باد ترانه اي ساخته باشد،كه اينك به سرمنزل شامگاه،درگوشهاي سنگي كوهپايه پژواك مي شود . آنوقت ؛دفعتا شعر ترانه اي ،از كولي ها را زمزمه كرده اي ،

كه از سالها قبل فوج فوج به حاشيه شهر مي آيند ودر مدت كوتاهي سياه چادرها ،اززمين خواهند روئيد .

حالا در غربت غروب كوهسار ،كوچ كولي ها بين كوچه هاي كودكي ،ناگاه دلت را سرشار و آكنده از اندوهي طاقتفرسا كرده وبتدريج به استقبال شوريدگي هاي سودائي مزاج دختركي مي برد ،كه هر سال اوايل بهار ،گاه اعتدال ربيعي ،يكباره به جامه آنان در مي آيد ،وبا درد وشادي هاشان ،در مي آميزد .

آنجا دختركي نورسته ،با هزار سودا ميان كوچه باغهاي كاهگلي ،باد هلهله ديوانگي اش را

بگوشها مي رساند . هر سال بهار ؛خبر به همين منوال،تازه مي شود .آن سال نيز ،باد پيشرس نويد بهار آورده است . بدنبال چند روز سكوت وانتظار ،خزيده بر حاشيه كوره راه ،درابتداي

جاده اي كه ،از شهر فاصله گرفته ،تا دوردست امتداد مي يابد ،آرنج ها را بر زانو ،بغل گرفته اي و چشم بر تيرگي راه دوخته اي . سپس ؛هلهله ات را ،بين اها لي خوانده اي ولحظه اي بعد

جامه كولي ها به تن پوشيده اي ،بسوي اتراق گاه  بهاري آنان،جست وخيز كنان ،وسرشار از شور ونشاط ،رهسپار گشته اي .

دسته اي ابر پراكنده ،در گوشه اي از آسمان ،بتد ريج جا بجا مي شوند . باد مي وزد وهوانيز

خنكاي مطبوعي يافته است . هنوز مي بيني كه ؛براي پيداكردنت،زمين وزمان را زير پا گذاشته ،دست آخر هم ،از بازگشت خودداري كرده اي . اصلا اين خوي خموش وعصيانگرت را ،اين لجاج ويكدندگي را ،از بدو طفوليت ،چه مي دانم ،شايد هم از پيش از تولد ،ارث برده اي . اگر تنگي وقت مجال نگيرد ،برايت از روزهاي غيبت تو ،در خانه بگويم. مثلا از اشكهاي مادر ،عليرغم تاكيد دكتر ،كه منجر به رفتنش زير تيغ جراحي ومعالجه آب مرواريدش شد .يا ماتم وشيوني كه تمام اهل  خانه را در بر مي گيرد. جالب است  بگويم

اوائل همه فكر مي كنند ،من عمدا ترا بخانه باز نگردانده ام . بگمان آنها ؛در اين اقدام، گويا

منهم با تو ،شريك وهمدست  هستم .حالا ؛اين فكر از چه ناحيه اي تقويت مي شود ؛بماند.

اما طاقتفرساترين روزها ،كه بيادمان هست ،بر يكا يك ما مي گذرد . بعدهم كه براه افتا ده ام

بلكه دوباره ترغيب به باز آمدنت كنم ،با خاكستر سردي مواجهه شده ام ،كه از كاروان رفته به منزل باقي مانده است . رد پائي هم جا نگذاشته اي ومنهم بفكر ،كه مثلا جواب شان را چه بدهم

بگويم رفته ام ونشاني اش را پيدا نكرده ام . از عمه ها وعموها گذشته ،فاميل مادري . آنها ؛

حرف هاشان ازبقيه بيشتر آدم را مي آزارد . صدايشان را مي شنوي ،كه در پسله ها بگوش

مي رسد ،ودر ظاهر ابراز همدردي مي كنند .

اما به هر حال؛ اينهم يكجور زندگي ،بشمار مي رود . خب ؛چكاري از دستم ساخته است ؟

رفته رفته اميد وآمال خودرا ،از كف مي دهم . يكچند كسالت  رواني ،منجر به اقسام متعدد

بيماري هاي جسماني مي شود . حالا ؛اگر همين رويداد تصادفي ،منجر به قرار گرفتنت سر راهم نشود ،استخوانم شاي تا كنون ،زير خاك تجزيه شده ودارد مي پوسد . ظهراست نيمروزي

از اواخر بهار . يكسال واندي از رفتنت مي گذرد . همه اميد باز يافتنت را ؛از دست داده ايم .

به هواي چكاري از منز ل بيرون زده ام ؟حافظه ام مدد نمي كند . چند كوچه فرعي را پيموده ام ،غرق در اوهام وخيالات متعدد . گرماي هوا ؛رو به افزايش مي رود .

آنوقت از پشت سر صدائي به گوشم مي رسد . مكث كرده ام . در باورم نمي گنجد . برگشته ام ودر كمال نا با وري چشم در چشمهاي آبي دريائيت  دوخته ام . مي توانم به ديده ام ؛شك بورزم . اما ؛اين حضور واقعي ،چگونه ممكن است ،تنها خطاي ديد آدمي بوده باشد ؟

به اين ترتيب ؛برببزگشت دوباره ات ،در خانه اطمينان آورده ام . فضاي خانه ؛بار ديگر مملو از شور وشادماني  شده است .

باز ؛در نظر بگير چه ولوله اي برپا  مي شود. جمله آشناها گرد آمده اند . انگار ؛لبخند را ،رو

لبها شان نقاشي كرده اند . با چنين وضعي ،كم وبيش آشنا ئي داشته اي . آدم مي گويد خب ؛

چاره چيست ،فاميل در حال توقع دارند . كاري از دستت بر نمي آيد بكني ،ناچار مي نشيني ساكت ،حرفي هيچ نمي گوئي . تا دير وقت ،كه بتدريج هر يك بساط برچينند وبروند .

مي گويم :اينها كه مي بيني ،هيچكدام همان نيستند كه نشان مي دهند . مي گوئي :از كمك شان

چيزي دريغ نكرده اند . مي گويم :اما نه هر كمكي ،بيشتر براي همدردي تظاهر كرده اند .

تو نيز نبو ده اي ،بلكه نيت شان را ببيني . اين شيوه آنها ست . مي خواهند اين طور وانمود كنند . در غيبت آدم ،عقيده ديگري را دنبال مي كنند . از آنها چنين كارهائي ،بعيد نيست .

با آن بگو مگوئي ،كه عاقبت از چند شب بعد ،بين تو عمه بزرگ پيش آمده ،حالا تا اندازه اي

به حرف هائي كه اين مدت ،در گوشي بهت گفته ام ،رسيده اي . هنوز شايد يكمقدار خوشبيني ؛

در رفتارت هست  وبه احتمال ،بر مي گردد  به همان زندگي ؛كه اين مدت از سر گذرانده اي .

چشمهات از درد،حكايت دارند . اما زبان در كام ،به دامان سكوت ،پناه برده اي .پس از اينهمه سال ،كه از موضوع مي گذرد ،تا كنون نتوانسته اي خود را قانع سازي ،وباتضاد شگفت انگيز رواني ات ،برخوردي رو در رو داشته باشي . احتمالا ؛يك مدت مديد ،در وضع خوابنما بس برده اي. شرايط راز آميزي كه حالا ،به شكل رويائي دور دست ،برايت به نظر مي رسد .

شايد طي اين دوره ،به دام جادو ئي گرفتار شده اي . يعني ؛بفرض مجذوب نيروئي برتر ،كه

توانا ئي طرد وانكار را ،از وجودت سلب كرده است . آيا ؛زندگي خانه به دوش كولي ها ،

نوعي بازگشت به سرچشمه قبيله اجدادي نبوده است ؟وچه تضميني در واقع هست ،كه در

طلسم قبيله ،اين مدت دست وپا نزده اي . پس آنوقت ؛دفعتا چشم گشو ده اي ،خود را

يا فته اي ،غرق در شرايط بيگانه ونا شناس . آبها از آسيا افتاده اند ،وتنها احساسي گنگ ،در

وجودت باز مانده، كهترا به بيرون زدن ،از حيطه اين نيروي هولناك تشويق وترغيب مي كند

باز ؛تا همينجا نيز ،جاي شكرش باقيست ،كه لااقل جان خود را ،توانسته اي نجات دهي .در هر صورت :بيم حرام شدن جانت ،يك احتمال غير قابل وقوع بنظر نمي رسد .شايد همين حرف را ؛قبلا چند بار تصديق كرده اي .كم كم عوارض ماليخوليا ظا هر مي شود . كابو س

هاي متوالي ،سبب بي خوابي ات گشته وافسردگي ات را بيشتر دامن مي زند .

 

با چنين وضعي ،مراجعه به پزشك نيز ،چاره نمي كند . تنها ؛يك سفر طولاني ؛شايد منجر به تجديد قواي رواني ات شود .

اما ؛عوامل ديگري هنوز هستند :مثل شكست ونا كامي ،در سامان دادن به يك زندگي مشترك .

چه حرف ديگري ؛ممكن است ،در اينباره داشته باشي ؟همين ؛مهمترين دليل سكوت وگريستن

هاي شبانه ات ،بشمار مي رود . باور نمي كني ،وازادامه سفر ،رو گردان مي شوي .

چند شب گذشته ،تب سوزاني سرا پايت را ؛فرا گرفته است . براي همين مي گويم ؛هر چه بيشتر ،در حال استراحت بسر بري ،به بهبود جسم وروحت، كمك مي كند . هر چه نباشد ؛خب

از تجربه زندگي ،به اصطلاح يكمقدار جمع بندي شده است . امروز نيز ؛نتيجه برگشتن از همين سفر كذائي ،بشمار مي رود .

دو روز متوالي ؛در كوره تب وهذيان ،تا اينكه در وضعيت اغما ،به بيمارستان اعزام شده اي .

همين ديگر ؛از روز سوم كه،كه در جامه سپيد بيماران ،چشم باز كرده اي ،نا چار بايد صندلي

را دركنار تختخواب قرار دهم ،از گذشته ها بگويم . وچيزها ئي كه ،حس كنجكاوي آدم را ،

ارضا مي كند . تا اينكه ؛پلكها ؛رفته رفته سنگين شده و آرامشي سرا پاي وجودت را فراگيرد.

 

 

 

این داستان ها قبلا توسط یک دوست تایپ شده اند اگر اشتباه تایپی شاهده کردید پوزش من را بپذیرید.


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در جمعه هشتم بهمن 1389 و ساعت 11:53 |

سيد،يعني مردي كه از فاصله راه را دونيم مي كرد ناگاه زمزمه جويبار در گوشهاش ،ظنين انداز شد وحتي هنگام فرود آمدن ،از اين قاطر پير كه بين رانهاش ،آن همه دشت وتپه را در نور ديده بود .باز احساس گنگي از صداي برخورد موجهاي كوچك ،شنيد ورو به جانب صحرا نگريست .گرماي هوا ،بوي علفها وگلهاي بابونه را ،در اطرافش منتشر مي كرد.پس براي حفظ سلامتي اش زير لب به نيايش پرداخت.

تابستان كم كم سپري مي شد وشدت گرما نيز ،رو به كاستن مي رفت اگر چه هنوز ،براي مردي كه از مرز ميانسالي ،حالا مدتها گذشته بود ،اندكي طاقتفرسا مي نمود .حيوان را رها كر د،ودست را سايه بان چشم نمود .به ياد بيست سال پيش خود بر گشت ،كه تازه منطقه را ترك مي كرد .لحظه اي نفس تازه كرد،اين بار با دقت بيشتري ،پيرامونش را از نظر گذراند .

چيزي در اعماق وجودش جا به جا مي شد .انديشيد اين آخرين تپه را عبور كند ،سواد قريه به چشم اندازش خواهد رسيد.با دست عرق پيشاني اش را پاك كرد.حيوان هم بتقريب،از نفس افتاده بود. ناگاه با اميد واري ،افسارش را گرفت ودوباره به حركت در آمد.چنان چه به آب ولرم همين جويبار ،خستگي راه از تن خود وحيوانش نمي شست،بايد اكنون جانور زبان بسته

از پا در آمده واز فرط تشنگي ،از بين مي رفت .اين طور فكر مي كرد .

به فراز تپه رسيد ه بود .وقتي نگريست ،كرانه هاي بيابان تا چشم كار مي كرد ،در سراب موج مي زد واز اميد واري اش  مي كاست .بيابان لم يزرع ،هيچ نشانه اي از آباداني ،در بر نداشت.

چگونه مي توانست اين گونه به خود بقبو لاند،زير هرم كشنده آفتاب ،اينهمه راه را اشتباه آمده

باشد ؟بعضي خاطرات كهنه را به خدمت گرفت ،به منظوري كه زير بارنوميدي ،يكباره خود را نبازد.بار ديگر قاطر پير وخسته را نگريست ،وجسم فرسو ده اش را ،سرا پا غرق در خاك سوخته .

برنوك تپه ايساتد .براي زن وفرزندش گريست . براي آنها ،كه حالا يك عمر مي شد ،وبه فراموشي سپرده بود .برهوت هولناكي ،پيشا روي اش موج مي زد. تا چشم كار مي كرد ،تنها خار بيا بان بود .بچه بهش گفته بودند؛از اين فكر وخيال دست بكشد.بعد هم هي گفتند ،تارگ سيديش پاك جنبيد ؛آن وقت ،به جستن حيواني بر خواست :

او،قاطر پيررا ،از حاجي جان مهتر حجت آقا به امانت گرفت و يك مدت پيوسته به تيمارش مشغول شد وكم كم زخمهاي كهنه وكبره بسته اش را ،مداوا كرد.تا اين كه ،به دنبال مدتي مديد

توانست برچهار دست وپا وايستاندش:حالا ،با اعتقاد راسختري به طرح نقشه هاي بلند پرواز خود مي پرداخت.ناگاه ،صداي شكستن وفرو ريختن دلش را شنيد وباگريه هاي بي امان ،ناچار

اسبا ب سفر ساز كرد ،بچه ها نيز نخست از زخم وزبان ،دست كشيده وسپس شروع به تشويق وترغيب اش مي كردند .وبا اين حال ،به منظور آغاز حركت ،هنوز زماني طولاني در پيش داشت .

حاجي با التماس ،گفته بود:سيد،نزاع سر جدت قسم ،جان تو واين حيوان زبان بسته .تيمارش كن ،تا وقتي كه برگردي .

بد نيست با هيا هوي بسيار ،براي  سلامت شان  دعاي خير بدرقه راه كرد .سيد،در حالي كه آهسته آهسته دور مي شد برگشت وبا كلامي شمرده گفت :به فكرش نباش حاجي اين راه هيچ وقت بدون رهرو نخواهد ماند .

وبه كلامي شمرده تر تاكيد نمود :يادت باشد ،اين حرف را چه روزي بهت گفته ام .

حاجي ،بالا خره با افسر دگي ،سر به زير افكند وبا لحن شماتت بار به خودش گفت :هر چه به سرت بيا ورند ،نصف حقت نيست .

 

با نگاهي حسرت بار،سربه درون آخور،فرو بردوبرجاي خالي قاطر،خيره زل زد.سيد؛آرام وآهسته ؛درپيچ كوره راه خاكي،از نظرش نا پديد مي شد.

بچه ها برگشته بو دند .همه بفكر ؛كه اين آخرين سفر سيد ،ويا سفر آخرت او خواهد بود .اگر چه هركدام دردل ،آرزو داشتند يكبار ديگر ،هنگام بازگشت ازكوره راه خاكي ،در ميان سنگلاخ بيابان ،اورا ببينند ،كه شيب دره را بالا آمده ،وكم كم به ميدان دهكده نزديك مي شود.

سابق ؛يكي از آنها ،وقتي اورا در اين حا ل ديده بود ،به حاجي گفته :بنظرم سيد از يك سمت بدنش سكته ناقص كرده ،كه اينطور راه مي رود .

دو نفر با هم ؛در ميان دشت،راه مي رفته اند .حاجي ؛چوبدستش را تكان مي داده.شايد با يكديگر؛از پي كاري مي رفته اند .مرد؛اسمش پيرزاد بوده .اهل آبادي ؛خالو صدايش مي كرده اند .سيد؛اين چيزها را بعد از سالها فرا موشي، به خاطرمي آورد.

پيرزاد؛اهل شوخي وبذله گوئي بوده ،از پاي راستش حين راه رفتن ،يكمقدارمي لنگيده .براي  همين ،هميشه عصا دستش مي گرفته .حاجي در جوابش گفته:قبلا تا حدودي سرحالتر به نظر مي رسيد،شايد اين تازگي،اتفاق ناگواري برايش پيشامده شده.

ابتدا ازدور،به همديگر كه رسيده اند ،دست تكان داده واز حال هم جويا شده اند.درحال رفتن،اين حرفها بميان آمده،تا اينكه سروكله سيد پيدا شده .از پيچ تند كوهپايه ،دفعتا پيش چشمشان ظاهر شده وبه آنها سلام داده بود .

آبادي ،غرق در روشنائي هاي زمين مي شده .از شب هنگا م،در راه بوده اند.گاهي از مسيرهاي خطرناك عبوركه مي كرده اند ،نا چار با حفظ فا صله معين ،به دنبال هم آمده اند ،

تا اينكه بتدريج سپيده از كرانه هاي افق ،سر بر آورده ،وبه تدريج دنباله راه پيموده را در پيش گرفته اند. سپس با گفتگوهاي گل انداخته ،از يك آينده بهتر صحبت مي كنند. خالو پيرزاد ،چيزهايي انگار ،ازقبل مي دانسته .اما تا آن لحظه ،به روي مبرك نيا ورده .حتي نزد حاجي ،

كه از روزگار كهن ،يار گرمابه وگلستان بوده اند .براي اينكه از همان نخست ،دلش مثل سير وسركه شروع مي كند به جوشيدن .حاجي با اندكي تشويش پرسيده :مگر مزاجت خوش نيست ،كه اين طور بي قراري نشان مي دهي ؟

خالو سعي كرده لبخند بزند :نه حاجي ،لزومي ندارد ،به فكر من باشي .بهتر است جلو پايت را نگاه كني ،اينجا بجز سنگلاخ ناهموار ،چيزي ديده نمي شود.

پس ،از فراز اين صخره تا دير نشده ،سيد را صدا بزن ،مثل اينكه باز راهش را گم كرده .

آنوقت ،به پيروي حرفش ،خالو پيرزاد بين برهوت ،بانگ بلند راه انداخته واو را متوجه سمت

ديگر بيا بان مي كند. گويا آن ساعت پيش ازظهر بوده .زيرا سيد ،يكه وتنها ،در هرم شرجي و

گرما ،همينطور له له مي زده .صدا را همين كه شنيده ،از حركت باز ايستاده .بري چندمين بار،طي فرصتهاي گذشته به پشت سر نگريسته .واينبار،از ديدن چهره هاي آشنا ،لبخندي بر لبها ي عطشناكش آورده ،وبا جان تازه اي رو بجانب آنها نموده است.

حرفهاي پراكنده اي در راه،بين شان رد وبدل شده .هنگامي كه خالو ،از راز سير وسفرهاي

بي پايان سيد پرسيده ،چند لحظه اي حاجي جان نشانه هاي شورش آشكار را در چشمهاش

مشاهده مي كرده وحتي براي مدت طولاني تري ،بي اعتمادي در رفتارش سر مي زده .

پس از آن از خالو پيرزاد پرسيده :برا چه منظور ،اين حرف را مي پرسي ؟

دوباره نگاهش كرده .گرد وخاك بيا بان ،‌اعضاي چهره اش را پوشانيده ونشا نه هاي ترس وبي اعتمادي را ،دو چندان مي كرده . باد سرخ ،بين رمل بيا بان ،بوره مي كشيده .آنوقت ،

با عجز آشكار تري ،باز پرسيده :چرا اينطور سوال مي كني ؟

خالو ،در چهره حاجي با تعجب نگاهي انداخته ،آنوقت به طرف سيد بر گشته وبا طنين

ملا يمي گفته :انگار اين سوال اسباب تشويش ونگراني ات شده .

حاجي نيز بالحني كه بخواهد اطمينانش را جلب كند افزوده :خالو قصد ومنظور بدي ندارد ،

از اين حرفش برداشت بدي نبايد داشته باشي .

هردو چندي در سكوت ،به سيد زل زده اند .سيد هم گويي در بازي شطرنج مات شده ،همين

طور هاج وواج مانده ونگاهشان مي كند .تا اينكه خالو پيرزاد ،با لحن دلجويا نه اي گفته :

خوب بهتر است راهمان را ادامه دهيم ،تا به موقع حوالي آبادي برسيم .

سيد؛درباقي راه ،صدايش ديگر درنيامده .گاهي خالو ؛حركت هاي آشكاري نشان مي داده،

بلكه نزد خود ،مي خواسته حرفي بزند .حتي شايد نكته روشني ،بنظرش مي رسيده .از قبل

زير زبانش مزمزه مي كرده .يكباره فراموش مي كرده.پس از چند لحظه ،تصوير واضحي از روزهاي بلند تابستان ،در ضميرش حك مي شده وعطش هولنا كي ،لبهاي سوخته اش را همچنان قاچ قاچ مي كرد.

خالو پيرزاد؛گفته :حالا باد سرخ، در گوشه وكنا ر بيا بان بيداد مي كند.

حاجي در جوابش ؛ابتدا نگاهش بين موهاي سپيد سيد لغزيده ،سپس براي چندمين بار ،از فكرش منصرف مي شده .يكمدت گذشته ؛براي او حرف مي زده ،تا اينكه جمله گمشده را پيدا مي كرد.

گفت:سال گذشته را ،چرا نمي گويي كه ده نفراز اهل آبادي قلعه صالح ،بيا بانمرگ شدند؟

سيد پريشانحال به نظر مي رسيده ،حاجي اين طور ديده بود.بخاطر همين رفتار ،با نجوا چيزي را در گوش خالو گفته ،بعد به عقب برگشته ،چپ چپ سيد را مي پا ييده .چند بار زير لب ،نام

گلبخير را  زمزمه كرده ،وخواسته سلامتي اش رااز او ،جويا شود.اما دوباره ؛از چنين حرفي

كه بايد مي گفت؛خود را بر حذر مي داشت.

از روز ؛چند ساعت هنوز ،درراه مانده بوده .آنها ؛از نظر تخمين كوره راه ،هر كدام يد طولائي داشتند.مثل مار ؛مي توانسته اند ،روي صخره هاي بيا بان ودر قلب دره هاي اطراف

ورخزه پيش بروند.شايد سالهاي جواني ،وروزهاي سلامت خودرا،درميان همين تپه ماهورهاي

صحراي اينجا،سپري كرده اند .اينطور به نظر سيد رسيده ،چون خودش ؛ازجاي دورتري آمده بوده .از چند لحظه پيش تا كنون ؛اصلا هميشه بلد راهش ،همين آدمها بوده اند .لا اقل تاآنجا كه يادش آمده.

گفت:عاقبت يكروز؛ براي پيدا كردنش ،تمام ،راهها را زير پا خواهم گذاشت .

شايد؛چند دانه اشك،در د لش ريخت.ازفكري گفته بود ؛كه خيال مي كرد ،از زبا ن حاجي شنيده.چون فهميده ؛گويا لبهاي حاجي ،چند بار حرفش را مي خواسته بزند. اما بعد ؛مدتها از چيزهاي ديگري ،با خالو پيرزاد گفتگو مي كرده .نقشه هاي سيد ،مرتب نقش برآب مي شده.

به شدت گرما ؛هر چه نزديكتر مي شده اند ،باز دورنماي آبادي ديده نمي شده.

تا هنگامي كه نخستين آبادي را پيدا مي كرده وتقاضاي خود را تكرار مي نموده .خالو پيرزاد هم ؛هربار ،بنا به مناسبتي اورا ،به سردي وسكوت ،دعوت مي كرده .حاجي جان ،اينرا بعدها ،پيش بچه ها ،بصراحت نقل كرده .گفته كه ؛بيش از چند بار ،از زبانش نشنيده مي گرفته .

خالو پيرزاد ؛پرسيده از سيد :اين چند وقت چكار كرده اي ؟

سيد ،يكبار اسم پسرش را ،زير لب صدا مي زده .خالو عقيده داشته ؛به گوش خودش شنيده .

زيرا ،در آن لحظه ،گرم حرفهاي ديگر حاجي بوده اند يك عده قبلا ؛خبرهايي از زن وپسرش آورده بو دند .

گفته :همه اش خالو اين در وآن در بوده ام .

بچه هاي روستا پسرش را جي جي ،خطاب مي كرده اند .بعد ،كم كم دوست وآشنا ،به اين نام او را صدا زده ،حتي بر سر زبان غريبه ها نيز، افتاده بوده .نقل مي شده ؛از قول آدمهاي نزديكتر ،همين اسم در آغاز ،براي نا ميد نش ،توسط مادرش گلبخير ؛روي او گذاشته شده .

گلبخير را ؛كه ظاهرا زن مهربا ن ودلسوزي بوده ،يكي از اهل آبادي پيشنهادش داده .سيد ،

زير بار نخواسته برود .بيرون از دهكده ؛بيرون از دهكده ؛كلبه اي داشته وبارش چند جلد ،

كتابهاي فرسوده وقديمي بوده .چند مدت پيشتر ،با الاغي يكه وتنها ،سفر مي كرد ه.

 

ديري نگذشته ،بعلت سقط شدن الاغ ،در ميان كوهسار قديمي منطقه ،تصميم گرفته باقي عمرش را ،يكجا متمكن گردد.

كلبه ؛بعدها به همت جوانترهائي ،كه اغلب سر نترس وماجرا جوئي داشته اند ،در محل مناسبي در ابتدا شيب تپه اي ،مشرف بر ميدان روستا ،بپا گشته شده .سيد ؛سر بين كتابهاي كهنه اش فرو برده ،با دنياي از ما بهتران ،ارتباط مي گرفته .يك زمان متوالي نيز ،زنهاي

قلعه صالح،وحتي از دهكده هاي دور ونزديك ؛به طور مخفيانه ،عده اي ديگر به شكل آشكار

براي دعاي دفع جن وصلسم ويا جادوهاي ديگر ،مشورتهائي رد وبدل مي كرده اند .

وقتي سر وصداي كار ؛بالاتر گرفته ،چند نفر از ريش سفيد هاي محل ،نخست در نوبتهاي مختلف بصورت كنايه تذكرهاي جزئي داده اند .با اين وجود ؛از ريش سفيد سيد ،شرمنده شده و

در آخر نيز حرف خود را قطع مي كرده اند .

تا اينكه حاجي جان ؛با اشاره انگشت ،درخفا اورا به سكوت فرا خوانده بود .سيد ملتفت موضوع نشده .برايش چندان تفاوتي نمي كرده .امكان چنين برخوردي را ،بعيد نمي دانسته .

مسئله او نيز ،تا اندازه اي زياد ،اين طوري ايجاب مي كرده.

حاجي گفته :بيا از شر شيطان خلاص بشو،از خير اين سفر آخر ،صرفنظر كن.

لحن حرفش ؛به دل سيد ،همين بوده كه لابد ،يك ماديان از سرش زياد است.با خود نيز گفته كه اگر به همين قاطر پير وچموش، رضايت دهد ،بايد كلاه خود را ،برنوك كاكل بنشانم.

خالو پيرزاد اما منظورش را، طور ديگرتعبيرمي كرده .بين حرفهاش پريده .اورا سرزنش كرده ،تا بعد كه يكباره،از كوره در رفته.رو به سيد؛گفته:حالا كه چند سال ،در هروجب ولايت

دنبال شان پرسه زده اي ،اين آخر عمري ،بهتر است در گوشه اي استراحت كني .

از تمام گفتگو ها ،هيچكدا م چيزي بخرجش نرفته .چند بار به طور پرا كنده ،تاكيد مي كرده :

رفتني آخرش بايد برود .حتي اگر دنبال سايه اي ،در سراب با شد.باز؛بايد برود.

طول راه را ،لابلاي صحبت هاي ديگر ،تقسيم مي كرده اند،تا رنج سفر فرا موش گردد.

هنگامي پرچين كوتاه وپر خش وخش مرزهاي ولايت ،در زير آفتاب داغ تابستان ،رويت

گشته ،خالو از بين حرفهاي جسته وگريخته حاجي ،فهميده كه قاطرش را به نيت دفع بلا ،

براي مدت كوتاهي ،رسم امانت ،نزد سيد ،وا مي گذارد .

در جريان يك موقغيت مفروض ،اين نكته را به حاجي گوشزد كرده .حاجي هم ،روي نا چاري

دستهاش را به هوابلند كرده وگفته :خودش را با كي نيست ،جدش را مي ترسم ،غضب نكند .

آنوقت ؛با دست وپائي ،كوفته وبر آما سيده ،از دروازه عبور كرده ،ودر كوچه باغ كاهگلي آبادي نا پديد گشته اند .

طلوع چهارمين روز ،از باز گشت همسفر ها ،سيد بار وبنديل بسته ،دم دروازه پا بپا مي كرد .

انتظارش طولي نبرده ،عده اي از بچه ها ،گرد او حلقه بستند .چند نفر ؛آن آخر معركه ،آهسته وآرام مي گريستند .فرصتي باقي نبود .آنها پراكنده ودر ضمير ،ياد روزهاي جشن خرمن افتاده

بودند ،كه اغلب تل كندم هر چه بلند تر مي شد ،دست مي گرفتند ودر حلقه بزرگ وبا شكوهي پايكوبي مي كردند .

روزهاي شاد ديگر نيز ؛باساز ودهل ،براي دخترهاي دم بخت ،به رقص هاي رزمي، مي پرداختند.  جي جي هنوز ؛كودك نوپائي بود ه .بين حلقه ؛همين طور سر بهوا ،به هر سو مي دويد ه.  گلبخير ؛مثل سايه ،همه جا به تعقيب ومراقبت اش بود .

سيد نيز ؛تازه جوان بود .آوازهاي بلندي سر مي داد .صدايش از فرسنگها ،دردل كوهپايه ودشت،شنيده مي شد .مردم از يك حنجره داوودي حرف مي زنند وكم كم ،برپيشاني سيد عرق شرم ،قطره قطره مي روئيد. زنها ؛از هر طرف ،نزدش مي آمدند ،وبراي مشكل آنها دعا مي نوشت .

حالا؛آنروزها از خيلي پيش ،گذشته بود .زماني فرزندش جي جي ،بتدريج پادر سن جواني ،

مي گذاشت ،غوغائي در ده برپا مي كرد .

اغلب ستيزه با جوان هاي ديگر ،برسر دخترهاي آبادي بود .خودش اين را مي دانست .تا هنگامي كه مادرش گلبخير ،با سيد چپ افتاد .دست پسرش را گرفت ،براي هميشه روستاي قلعه صالح را ،ترك كردند .

سد سالهاي مديد ،درراه چنين لحظه اي ،تلاش كرده بود .همه چيز زندگي را،روي اين سفر

آخر ،باخته وبخا طر آن،مهياي جان باختن نيز مي شد . افسار قاطر را در يك دست ،با دست

ديگر ،از بچه ها هر يك ،تك تك خدا حافظي مي گرفت.آنوقت ؛دفعتا به عقب برگشت ،ورو به مغرب ،پس از طلوع سپيده ،بحركت در آمد .سعي مي كرد ؛آفتاب مشرق را ،پشت كتف چپ گذاشته ،همانطور راهش را ادامه دهد .وقت بسياري ؛به اين منوال ،صپري شد .به گونه اي

كه ؛حساب روزهاش ،از دست سيد بيرون رفته بود .

عاقبت ؛روزهائي از سال ،فراز مي آمد كه قطره هاي شبنم ،زير گلبرگ هاي گل هاي بابونه ،

در صحرا جمع مي شود ،اما ؛اين وضع نيز ،ده دوازده روزي بيش ،نم پائيد و پس ؛دوباره

بيا بان لم يزرع ،وعطش تشنه كام رهرو هميشگي همين كوره راه ها ،ابقي مانده بود .

زير لب ،آهسته گفت :معلوم نيست .به احتمال ؛تا هنگام ظهر ،حتم روياي سراب ،در پيش خواهم داشت .

بار ديگر به سايه بان دست ،برامتداد برهوت نگريست .نمي دانست ؛آن كدام هنگام بود ،كه از

جويبار گوارا عبور مي كرد ؛توانسته بود ،دست وصورت را ،صفائي ببخشد .از شيب تند

تپه اي ،در پشت سر ،كه قاطر پير سقط شد ونفس هاي آخرش را كشيد ،تنها چوبدستي در دست سيد ،باقي مانده بود .

چند گام پيش مي رفت ،وبا آن خطي مرتعش ،برخار بوته هاي خشك بيا بان ،مي كشيد .

كم كم با چشم هاي فرسوده ،در سراب غوطه ور شد .آنجا ،بركرانه سراب ،زورقي با سر نشين آشنا ،آرام پهلو مي گرفت ،وبه بانگي مالوف،اورا به ادامه ي سفر فرا مي خواند.


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در جمعه هشتم بهمن 1389 و ساعت 11:49 |

ايستگاه راه 

از وقتي كه برگشتم واز هول خبر شايد ،اندك اندك احساس كردم دوباره پريشاني حواس دارد بروجودم غلبه مي كند .رفته بودم ،به اين منظور كه فراموش كنم .اما مي دانم كه ديگر چيزي چاره نمي كند .تنها دست وپا زدن ،در وضعي است ،كه مي توان روي نشانه ها ،حدس بزني وهمراه آن ،آوازي ترسناك در يكي از آن پسله ها تاريك ذهنيت ،مثل عربده مستان ،در بن بستهاي بي خبري ،بشنوي ودر پا يا ن ويا كمي مانده به پا يا ن ،ودر هم آن لحظه ها كه عهد مي كني بروي ،بلكه زندگي تازه اي آغاز كني نا چاري كنج انزوا برگشته ،بنشيني واز درد تنهائي خود ،گريه ساز كني .

حالا ؛بهتر پي بردم واقعا؛آخرين شب جدائي بود انگار ،زيرابي تابي بسيار كرد.آنطور كه دايه گفت :ببين ؛اين چند ساعت آخر ،مي تواني محبت اش را جلب كني .

گفتم :اينهم از گرفتاري آخري عمري است .دست تو نمي خواهم بسپارم .تو ،نگه داري خودت را بتواني مولظب باشي ،كفايت مي كند .

راستش ؛برده بودم مريم كوچولو را به اتا قش بخوابد .ديدم رفته رفته ،گريه ها ش اعصابم را مخدوش مي كرد .دايه نيز ؛چند روز متوالي بود ،لام تا كام جوابم را نمي د اد.آنوقت ؛زير گريه زدم دفعتا ،تا اينكه آثار وعلائم اش نودار شد.

خودش بود. گفت :همين ديگر ؛تمام توجه ات را مي خواهد .اينها نشان بي توجهي است .

حرف هاي ديگري هم ،شايد زد .در هر صورت ،از خستگي چيزي سر در نيا وردم .به راز گريستن هام ،پي نبرده بود .وني دانست نگاه نهان ودلوا پس كشف ،پشت شيشه هاي مه آلود ،

پيوسته ودر همه جا مرا قب اش بود ه. معني انتظار ،هميشه برايش يكسان بود ،در همه جا وهمه وقت ؛يكسان بود ،در خيابا ن واتاقهاي تاريك .

گفتم :اينجا ؛چيزي ديگر ،از آنچه فكر مي كني ،باقي نمانده ،هيچ.

اگر منظوري در كار نبود .نمي دانستم ،لا اقل اين يكي را بايد مي دانست.بارها پيشامد كرده بود ،هم هنگام كه از شلوغي  فرساينده خياباني ،غرق در نئون مغازه ها ،عبور مي كرد .

آواي خفيف حركت گام ها را ،در همين پسله هاي نزديك پيچ ديوار ،شنيده واز لبخند رو

بفراموشي رفته ،برلب هاي پشت شيشه ها ،به ستوه مي آمد ودور مي شد .اتو مبيلش را ؛

در كوچه اي دورتر پارك كرده وحالا ،چند مغازه پائين تر ،بدنبال چه كارهائي آمده بود ؟

پشت سيم ؛تاكيد كرده بود :حتم ؛حتي اگر فقط يكروز ،باقي مانده باشد.

تصوري از باز گشت را ؛آغاز با هر شروع كار روزانه ،برپرده تاريك ذهنش ،پرورده بود .

با نزديكان ؛اينطور مي گفت .خصوص هنگام سرو ،امتنان خود را از چنين فكري ،فراموش نمي كرد .در حالي كه سراپا ؛دل به كارش مي بست ،به آن لبخند محو ،بربوم نقاشي مي مانست .آنان نيز ،مسرور از امتنانش ،به اد امه گفتگو هاي قبلي ،مي پرداختند .چند لقمه اي بلعيده وبعد ،دنباله حرف هاشان  را پي گرفته ،وتمام مي كردند .

مريم ؛حالا يك ساعتي مي شد ،كه خوابيده ودر همين فاصله ،تب وهذيانش نيز با تاخيري

مشكوك روبه بهبودي مي رفت .فراز ونشيب  ومشكلات آن زندگي ،برايش  اصلا قابل تحمل

نبود .بوم نقاشي را ؛از جلويش برداشته بودم ،كه دايه ؛هنگام شليك دومين گلوله توپ ،با

جهش هاي باور نكردني ،يكراست از ميانجاي ايوان ،بين گياهان باغچه، پنهان شد:

ايندفعه كجا را زد ؟خدا لعنتشون كنه .

آن جسم فرسوده واز كار افتاده را ،با چه تند وتيزي ،به جانپناه رسانده وحالا ؛سر بيرون آورده واين بار با تكرار سوالش ،كدام حس كنجكاوي را مي خواست ارضا كند ؟با خود تاكيد كردم ؛

آمادگي داشته باشم ،دفعه ديگر هنگامي كه صدايش را شنيدم ،يا وقتي طي روز مره گي زندگي

در گوي تاريك ذهن ،همينطور پرسه مي زند ،بگويم :كمي هم مواظب سلامت ات باش .

اما بعد ؛نمي دانم چه بود ،كه انديشه اش به فراموشي گرائيد .محترم سادات ؛قبلا اغلب از شلوغي سر سام آور خيا با نها ونورباران نئون مغازه هاي لندن ،چيز هائي گفته بود .

يكمدت بي اختيار ؛طرح نيمرخش روي بوم مي لغزيد ومحو مي شد و اوايل باز گشتنم بود .

روحيه ام رو به ويراني مي رفت .

مي دانستم .گاه ؛انگار صداي گريه اش مي آمد .مثل سابق ،بنظرم رو شانس اگر بودم ،

مي توانستم دست به كارهائي بزنم .فكر مي كردم ؛براي روحيه او نيز بهتر خواهد شد .

آخرين بار ؛در زندگي از يك جو شانس دم زده بود .

گفتم :احتياج نيست  خودت را از بين ببري .

آنوقت ؛از تكليف معلق اش گفت :به كلامي كه بنظر ،بسيار خسته مي آمد .اصرار هم فايده نكرد.

تا وقتي صداي مريم را شنيد ،هق هق اش برخاست. گفت :آنجا ماندي چكار ؟دستش را بگير ؛

بيائيد اينجا.

يكبار دعوتنامه را پاره كرده بودم .مدتي بعد ؛صد حيف وپشيماني .بيشتر به آن غرور

كاذب اش  بر مي گشت .اگر آنحرف را نمي زد ؛شايد حالا كه برگشته بودم ،مثل آنوقتها غصه

هفت سال عمر باطل ،بردلم سنگيني نمي كرد .چند ساعت گذشته ؛ بي وقفه روي چشم هاش كار  كردم. مانده بودم تعجب كه چطور در سايه روشن رنگها ؛آن چشم هاي مغرور ،بربوم مي لغزيدند وبه سراشيب مبهم ذهنم ،مي غلتيدند ونا پديد مي شدند .

گفته بودم :مرا رها كن، زود برگردم .

بستر نقاهت را ،تازه ترك مي كردم ،وهنوز كسالت مختصري ،در عظلات واندامم،باقي بود

پدرش ؛چند روزي مي شد ،كه تمام خط ونشان ها را كشيده بود .از كنار تختخوابم ؛جابجا شد ،

وبا لحن شكوه آميزي گفت :تمام مدت را تاب آوردي ،يكي چند روز ديگر بمان .لااقل با روحيه بهتري ،اينجا را ترك كني .بلكه حتي بينش ات ،عوض شود .

كمي جا خوردم .مي ديدم از يكطرف ؛حساب دخل وخرجش نمي شود ،واز طرف ديگر يكدندگي اش اغلب مانع مراجعه به پدرش مي شد .اين آخر هم ؛در سراشيب سقوط ،تاوان خانواذه را ،داشت دولا پهنا ،پس مي داد . از پيچ وپاگردهاي متروي لندن ،مي گفت ،ترس

عجيبي در دل ش ،افتاده بود . همين يكهفته ؛كه در بخش اعصاب وروان ،بستري بودم ،از

دردسر رفت وآمد ،به ستوه آمده وشكايت مي كرد .

بيرون ؛دايه مرتب وضعيت جنگي را مي پرسيد .بعد نيز ؛سر مي جنباند ،وآهسته درون پناهگاه بر مي گشت.

گفتم :آنكه نيم ساعت پيش قرمز بود دايه .اما ،گمان نداشتم صدايم را نيز شنيده باشد :حتي براي

لحظه اي، كه به خود مي آمد وهمان گونه با جهشي باو نكردني ،در جانپناه سنگر مي گرفت .

در حالي كه ؛تمام آن نيم ساعت پيش ،لابد از ترس ،در كنج و.زاويه پناهگاه، خوابش گرفته بود .آنوقت ؛آنچا مريم مي گريست ،او دنبا ل كابوسهاي بيداري را ،درون خواب دنبال مي كرد .هنگامي كه ؛به تاريكي سرداب ،قدم مي گذاشت ؛صدايش در خنكاي آن فضا ،صداي نسيم ملايمي بود انگار ،كه برپوست گندمگون خود ،احساس مي كرد وبجز آن صدا ،بندرت صداي ديگران را ،مي شنيد .واز وا خوردگي روز افزون ،هر لحظه از ترس ،يك پله فروتر مي رفت

در مهماني شام پر شكوهش ،آقا بزرگ پرسيده بود :

محترم پس اين آدم، كي مي خواهد دل به كارش بدهد ؟

چند بار مكرر ؛بهش گوشزد كردم ،اينجا آب وهواي غربت ،با مزاجم سازگار نيست . از رطوبت اش ،ودرد استخوان گفتم ،كه چيزي به خرجش نرفت .بعداز آن حرف آقا بزرگ ،

آخر شب بود ديگر .گفتم :انگار بعداز سه ماه دوندگي وانتظار ،براي دعوتنامه جديد ،فقط

آمده ام چنين حرفي بشنوم .

 

گفت :اينرا ؛رو دلسوزي ،بهت گفته ،به دل نبايد بگيري .

مريم ؛قبلا آمادگي رواني نداشت .تازه بستر را ترك كرده بود .مانده بودم بلا تكليف .سوزان عروس اول آقا بزرگ نيز ،پيغام داد :اروپا ؛امسال زمستان سختي را مي گذراند . خصوص جزيره ،كه در اين بين ،سرماي بي سابقه اي عارض شده .

با اين حرف  ديدم فكرم ،دوباره به تلواسه افتاده ؛گفتم :پس انظار دارد ؛اين بچه بيمار را ،با

خود وردارم به غربت بياورم ،كه مثلا چه بشود ؟

گفت :براي ديدن فرزندش توقع زياد چنداني نيست .

هنوز فارسي ؛دست وپا شكسته ادا مي كرد .گفتم :اگر به خاطر حرف اين وآن نيست ،خودش

چرا يك هفته مرخصي نمي گير د؛بيايد اينجا ،بلكه تمدد اعصابش هم بشود ؟

با اينحال ؛از ته دل مي دانستم ،چنين كاري نمي كند .سوزي خانم ؛ارز كار وبارش ،به سفسطه

ياد مي كرد :اين همه سال ؛زحمت كشيده،دستش در جائي بند شود .آنوقت ؛انتظار داري ،با اين پيغام دست از همه چيز شسته وبرگردد.

از طرف آقا بزرگ هم دايم نيش مي زد :اگر هم چند رفيقهاي محفل بازت ،اراده وپشتكار داشتي ،حالا در شيك ترين گالري هاي لندن ،گنجايش كارهات نبود .

بعد هم افزود :باز دست رو دست بگذار ،ببين عاقبت چه خواهد شد.

بيش از اين ؛ديگر بحث وجدل ،دردي را دوا نمي كرد .زمستان ؛بتدريج سپزي مي شد .اواخر

يكهفته مداوم ،رو پرداخت  تابلوي سوزي در ويرانه ،وقت وانرژي مصرف  كردم . نتيجه اما

چندان چنگي بردل نمي زد .بيش از ده عكس سفارشي ،همراه با مخارج هنگفت ،فرستاده بود .

عاقبت چيزي كه  به نظر اول ،در ذوق مي زد ،سيب آدم اش بود ،كه انگار مچ غافل يك مترسك ،بين آفت جاليز زده مي نمود .

پيغامش ؛اسباب دلخوري نبود .همانوقت متوجه شدم .همين عروسك بزرگ شان ،كودك اش

مي كرد .بعدها ؛كه ديده بو دمش  ،پاي درخت شمشاد ،ايستاده وپاي راستش را،روسه پايه ،

درسايه روشن باغچه جاگذاشت :

در مهماني شام آقا بزرگ ؛حضورت اصلا ،زنده وفعال نبود .

گفتم :با اين وضع ؛مي خواستي دست به معجزه بزنم .

گفت :در هر حال ؛حسرت اش هم از هزينه گزافي بود ،كه آنشب متحمل شد .همه اش آخر ،

هيچ وبي هوده ،از آب در آمد .

برايش از دربه دري واز زخمهاي رواني انسان حرف زدم .اما ؛از گوشها ش ،چيزي بدهكار اين حرفها نبود .با شنا خت قبلي ،اشكوب سوم آپارتمان را در نظر گرفته بود . از يكهفته قبل

كليه طرح وبرنامه ها را، منظم كرد .با نخستين برخورد ؛در فرودگاه بود شايد ،ديدم تمام كارها را ،رو روال ويژه اي پيش مي برد .

پرسيدم :مگر اتفاقي قرار است بيفتد ؟

بر پاشنه در ؛ديدم نيم رخ ايستاد ،كمي چپ نگاه كرد .نسيم سردي ؛از كتف راست ،گيسويش را با خود مي برد . همانطور ماند ،اما حرفي نزد .آنوقت ؛سوزي بود شايد ويا عروس دوم آقا بزرگ ،كه گفت :اينها مقدمه برخوردهاي ديگر است .اگر يك مقدار ؛شور وحال بهتر نشان

داده بودي ،حالا اين وضع رانداشتيم.

در فرودگاه بود. نمي دانم ؛شايد هم در يكي از متروهاي لندن ،هيچ ترديدي نداشتم ،حتي بسيار مطمئن بودم .از آنحرف محترم السادات نيز ،رنجشي هم در دلم نبود .به هر حال ؛از

با بت مريم ،تا حدي زياد خيالم آسوده، به نظر مي رسيد  .چون دايه ؛هر چه بود ،هنوز توانائي جست وخيز داشت.در ساعت هاي مختلفي ؛كه آژير شبانه شنيده مي شد ،در تاريكي نيز بچابكي ،از موانع بين راه عبور مي كرد .

 

 

اغلب ،بروپاي فرسوده ،راست وا مي ايبستاد . دست از چار چوب مي گرفت ،ونه آنطور كه هر كس ديگر ،از هراس انفجار توپ وموشك ،يا بمباران شبانه هواپيما ،در كوچه هاي تاريك ومتروك ،حركت مي كرد وبا اينحال ،به پناهگاه مي رفت.

گاه ،از پشت شيشه ،مي پائيدم .در نگاه نهان ونا پيداي او ،نا پديد مي شدم .گاهي نيز ،پاره تركش مذاب ،بر بالاي بام سقو ط مي كرد . صداي سوختنش حتي در خوابها وخيا لهاي بيدار مريم ،تكرار مي شد . وقتي به تاريكي راه مي رفت .آن صداي ديگر ،زوزه ي گريه بود ؛

انگار التماس هم كردم . گفت :بيشتر از اينكه بشود ،خودت را خسته وپريشان مي كني .

آنوقت حاصلش موجب سر خوردگي رواني ،خواهد شد .

گفتم :    ببين محترم ،حرف ديگري اگر هست ،من آمادگي شنيدنش را دارم .

چلچراغ پذيرائي را خاموش كرد در حالي كه سعي مي كرد ،پس از خميازه اي اثرخستگي

را با لبخندي محو پر كند ،روي كاناپه نشست .خط رو گونه هاش ،عميقتر به نظر مي رسيد .

از زاويه اي كه بود ،اينطور مي ديم گفت :به خاطر اين آخرين كارت مي گويم ،كه چندان كار ي هم به دلت نزد .

صدايش ،هر چه ضعيفتر، مي آمد. بعد افزود :چقدر هم سركوفت اين وآن را ،مجبور شدي بشنوي .

نگاهش كه مي كردم م متوجه شدم ،اينجا آب وهوا ،با پوستش نسا خته بود .آنجا ،فبلا پنج نسخه

از گيا هان طبي ،برايش ارسال كرده بودم . قبل از جنگ نيز ،كه زندگي بي دغدغه تري

داشتيم شبها باز مرتب ،تا دير وقت مشغول بود . اغلب ساعتها به طرح چهره اش در آينه خيره مي شد ،و آهسته گريه مي كرد .

گفته بود :آقا بزرگ ،رفته رفته در بازار بورس لندن ،براي خودش جائي باز كرده.

بعد نيز ،گوشي تلفن را ،دست به دست داده ،پرسيد :نمي شود آن بوم نقاشي ات را هم ،با

خود بياوري تا حوصله ات شود ؟

گفتم :خودت كه بهتر مي فهمي ،آن طور نمي شود .

ديگر اصرار نكرد .هق هق گريه هاي مريم ،از جائي به گوش مي رسيد .روزها ،اغلب در طول دالان از نظر پنهان مي شد . از پيچ راهروها ،به دنبال چيز هائي مي رفت وباز مي گشت .از سكو ها ورخزيده عبور مي كرد . گاه نيز ،سقوط كرده ،فرياد شيونش مي آمد .در اتاقهاي خالي ،مي پيچيد ودر تاريكي دهليزها ،طنين انداز مي شد .

وقتي از بستر بيماري بر مي خاست ،يكمدت دلفريب شده بود .دايه ،دائم به دورش ،در حال

پر پر بود .مي گفت :انگار خداتازه داده .

دست ورويش را مي شست . تر وخشك اش مي كرد ،ومرتب با خودش حرف مي زد .آهسته

مي گريست ؛وبا دستمال ،آب بيني خودرا مي گرفت .آنوقت ؛آرام آرام ،برخي از خواهشهاي قلبي اش را ،با صداي بلند تكرار مي كرد .گاهي ؛از ته دل ،غصه ام مي گرفت .دنباله حرفش را ،قطع مي كرد ،بدنبال چيزهاي ديگري مي گشت . با چشمهاي پر تعجب ،حركات اش را ،

دنبال مي كردم.

اونيز؛ مي خنديد،وحرفش را تكرار مي كرد :انگار خداتازه داده .

گفتم :به موقع اگر نرسيده بوديم ،معلوم نبود چه مي شد ؟

بسياري مواقع ؛مانند خوابگردها ،به توده تاريك دهليزها مي پيوست ،ودر سراب خانه ،نا پديد مي شد . اما مريم ؛اگر بيش از اين ،زير دستش مانده بود ،همين پوست واستخوان هم ،باقي نمي ماند .

يكمدت ؛نجاتش را ،به ياري خدا وا گذاشته بودم .دعا مي كردم ؛بلكه حالش خيلي زود ،رو به بهبود گذارد . چرا كه بايد مي رفتيم ،كجا تا كجا ،كه مثلا وخامت حالش بهتر شود . از روحيه افسرده اش ،بندرت فاصله مي گرفت .در فصل هاي بخصوصي ،آن شدت مي گرفت وگاه

نيز ،در نيمه هاي فصل بود .

گفتم :سلامتي اش ؛از اينها ،مهمتر است .

اما ؛انگار كه نفهميده با شد ،لبخندي مجنون وار ،بر لبهاش نشست ،وبا عجله دور شد .هنگام باز گشت ،در پيچ تاريك را هرو ،پايش به چيزي گير مي كرد .معمولا ؛با سقوط آزاد فلز ،در

امتداد ارتفاع ،شنيده مي شد .سپس ؛صداي غمازش ،در گوشها طنين گوشخراش مي كرد.با

اين حرفها ،باز هم كورمال كور مال ،راهش را پيدا مي كرد وهمانطور مي رفت كه برود .

با هيا هوي آژيرها ،ويا حركت آمبو لانس ،بسرعت دست بر ستون ديوار مي كشيد .ودر ذهن به طرح يك عصا مي انديشيد . صداي خيال اش ،تا ديرگاه شنيده مي شد . حتي انفجارهاي پي در پي ،كفاف دفن آنها را نمي كرد .پيوسته ؛از قعر جانپناه ،بگوشها مي پيچيد :پنج شنبه آخر سال ،اين را بگويم يادم نرود ،بروم حلواي خيرات ببخشم.

طرح چنين عصائي را ؛از دير باز ،در ذهنش مرور مي كرد .با گامهاي شمرده ؛از پستو هاي تاريك ،بازمي گشت .هنگامي كه دذ مسيرهاي خط كشي ،عبور مي كرد ،دنباله راه ،ماندگار زندگي ش بود .سپس ؛از خلوت خاموش كوچه هاي بارييك وبلند ،حرف مي زد .ساعتها نيز ،پاي همين درخت شمشاد ؛كه درباغچه ،روبرويش قدمي افراشت ،ايستاده بود ،تا بر

گوشه هائي از تاريكي زندگيش ،روي بوم ودر قالب رنگها ،پرتوي از روشنائي بيفكنم .

بعداز آنهمه فراز ونشيب ؛كه طي مي كرد ،عاقبت رو به قبله مي نشست وبازمانده وقتش را ،

تسبيح رد مي كرد .ويا به ذكر آيت الكرسي ،ودعاهاي ديگر مي پرداخت . زير لب زمزمه مي كرد ،ونم نم اشك مي ريخت .در اينحال ؛شايد يكمقدار بيشتر ،به طرح نيمرخش شبيه مي شد ،

كه دو قطره درشت ،در شيارهاي ور چروكيده چهره اش  ،غلتيده وجاري شده بود .

روزها ؛بتدريج مي گذشت ،ورفته رفته كمحرفتر وكمروتر مي شد . طرح پرتره را ،از نزديك

روي ديوار ،تشخيص مي داد نخست چند جمله مي پرسيد ،وبلا فاصله باز ،درلاك سكوت وانزواي خود ،فرو مي رفت :گفتي اسم عروس دوم اش چه بود ؟

گفتم :نازلي دايه ؛قبلا هم گفته بودم انگار ،بهتره برگردي رختخواب .نا پرهيزي براي مزاجت

تاثير خوشايندي ندارد .

دوباره پرسيد :پس شمس الملوك ؛دختر بزرگ آقا بزرگ ،گفتي حالا جكار مي كند ؟

خسته شده بودم .گفتم :چه ميدانم فراموش كرده ام دايه .

محترم السادات ؛ظاهرا خيلي چيزها را ،از پيش مي دانست .برايم گفته بود ،اينطور تمام خواهد شد .چند بار ؛در همين فاصله هاي معين ،حرفهائي در اين حال وهوا گفته بود .

آقا بزرگ از او خواست .تا مدتها بعد ؛كه ديگر تعداد تابلو هاي سفارشي ،به گالري لندن نرسيد

گفت:بليط گرفتم ،فردا برگردي.

پرسيدم :چطور؛آنهمه ؛كبكبه و.دبدبه ،يكمرتبه فروكش كرد؟

حرفش را دوباره ،پس گرفت .يادم افتاد ؛دايه به آساني ،داغش را نمي توانست تحمل كند .

مثل من ؛كه طي روز صدايش را اغلب ،از حوالي سر سرا ،مي شنيدم.با احساس گنگ و

نا پيداي وجودش،در گوشه واطراف خانه ،رفته رفته انس مي گرفتم.در يك چنين وضعي ،

جسم خاكي آدم بسرعت رو به فرو كاستن مي گذاشت.

برايم گفته بود ؛يكباركبيست دقيقه رو ساعت وقت گرفتم ،ديدم آمده بود ؛پشت جام پنجره ايستاد،وزل زد به تاريكي درون اتاق .

بعد گفت :وقتي كه برق آمد ،احساس كردم،انگار چيزي جا گذاشته ورفته بود.

با تعجب پرسيدم:مگر چشمهات ؛به تاريكي،بهتر مي بيند؟

حرفي نزد .تصميم نداشتم ؛اورا سرزنش كنم.گفته بودم بخود ،بلكه عقده گشائي دلش ،تا

حدي بهبود رواني دلش را ،كمكي كرده با شد .آنجا ؛رو به شكوفه هاي درخت گيلاس ،

ايستاده وساعتها خيره مي نگريست . بعضي روزها نيز مويه اي را آهسته زير لب زمزمه مي كرد .يكدسته ابر رقيق،از پهنه جنوبي آسمان ،متراكمتر مي شدند .

 

صداي شستن ظرفها ،در آشپزخانه بگوش مي رسيد .بعد ؛بخيال كه پنج شنبه غروب ،از

گلزار شهدا آمده بود ؛گفت :گفته ؛بگو عادل ،به وضع سلامت خود ،كمي بيشتر برسد .اين

چاره ش نمي كند كه اين طور بخواهد خودش را از بين ببرد .

گفت :بگو بهتره از انزوا برگردي وبا زندگي آشتي كني .

گفتم :اين حرفها گذشته دايه ؛زخم دل آدم را ،دقمرگ مي كند .

پاشده بود ؛برود تجديد وضو ،ديدم آهسته با خود حرف مي زد .از گرماي هوا كاسته شده بود ،

در آستان شب ،پاي شير آب ،گوشه حياط رو كرد سمت ايوان روبرو ،آنجا اغلب بر سه پايه

چوبي ،در سايه سار اطلسي هاي باغچه ،مي نشاندم .آنوقت ؛بتدريج كه از گذشته ياد مي كرد ،

مي گفت :حالا به حر فهام رسيدي ،ببين چه وقت،هم اينها را پيش بيني مي كردم .

پرسيدم :با كي حرف مي زني؛ دايه ؟

از خيلي وقت اينطور ،صدايم را نمي شنيد .شايد ؛حتي نمي خواست بشنود .يا اينكه ؛به حرفها بخواهد ،جواب مناسبي دهد .اگر به يك نداي دروني مثلا ؛ويا قلبي ،مي خواست ؛با صداي رسا

پاسخ مي داد .

براي جواب حرفهاي بيشماري ،كه در فاصله روز ،هنگام حركت وعبور مجدد كودكي ،

مي شنيد ،وگاه به اين وآن تعريف مي كرد ،معمولا مخاطب مناسبي ،مي جست .از آلبوم قديمي

خانواده ،مدد مي گرفت .غرق رژه شكو همند اعضاي خانه ،از حوالي وپيرامون خود ،دور مي شد وبه گذشته ،باز مي گشت.

ديدم كم كم ؛اينطور روزگارم ،نمي شود .محترم السادات را گفتم :دارد اين وضع براي سلامتي ام ،خطرناك مي شود .فكر چاره اي ؛اگر نباشم ،شايد ديگر نتوانم برگردم .

گفت:تمام خط هاي پرواز ،در فرودگاه لندن ،اعتصاب كرده اند .

گفتم :به هر حال ؛بهتر است ،بفكر چاره اي ديگر با شيم.

فرداي آنشب بود كه دايه خبذر شهاد ت اش را مخابره كرد . ديگر نمي دانستم ؛چگونه برگشته

بودم .هوش وحواس درستي ،هنوز نداشتم .گويا محترم سادات ؛با وساطت ،مقدمه سفر فرانسه

وپرواز از فرودگاه پاريس را ،فراهم كرد .

سه روز بعد ؛از بيمارستان كه آمدم ،دايه گفت :ديروز عصر؛ در گلزار شهدا خاكش كرديم.

يكراست آنجا رفتم .تا حوالي غروب، گريه كردم .اصلا اغلب ؛آغاز تاريكي آنجا مي روم .

فاتحه مي خوانم سبكتر كه مي شوم بر مي گردم وشبها تا دير وقت ،به شنيدن حركت گامهايش

در گوشه واطراف خانه ،گوش مي سپارم.



مشکلات تایپی را بر من ببخشید


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در جمعه هشتم بهمن 1389 و ساعت 11:47 |

بهرام صادقی و محمدرضا بهادر

در قطار اندیمشک – تهران

 

رضا بختیاری اصل: محمدرضا بهادر قصه نویس 55 ساله ی اندیمشکی در کمال گمنامی مرده است. نه، نمرده ! رفته سوار قطار شده برود...

گویا همین حوالی، بله در یکی از همین خیابان های اندیمشک، شبحی، پَر هیبی یا شاید خود بهرام صادقی را دیده، رفته دنبالش، با هم سوار قطار شده اند و ...

زندگی اش آن چنان که من می دانم  نه فرازی داشت نه اوجی  و نه هیجانی، یک بوهمیایی، رند، ساده، نه فکر نکنم، محمد، فقط یک محمدرضا بهادر بود. آرام، کم حرف، با آن نگاه عمیق از پشت عینک های سیاهش، چشمهای سیاهش . به دنبال رخوتی «ابلوموف» وار ، بود یا نبود – کدام مان درون خود یک ابلوموف نداریم؟ - نمی دانم، تنها یاد آن خطوط مرتب داستان های پاکنویس شده در دفترهای چهل برگ قدیمی هستم.

محمد حالا خودش شده یکی از آن کلمه ها که با چه وسواس و دقتی با مداد می نوشتشان توی آن دفتر هایی که گفتم . دفترها مرتب روی هم چیده شده بود و گاه که او چیزی، کلمه ای به خاطرش می آمد از داستانی برخی را پاک می کرد و چیز دیگری جایشان می نوشت.

درست همین موقع ها در سال 1367 ، حسن بود که مرا با محمد آشنا کرد و محمد شد یکی از سنگ صبور های -  منقد نه ! بیشتر شبیه همان چه گفتم – شعرهای من. دیدارهای من و محمد مثل تمثیل های کافکا بود. این را که به او می گفتم ، می خندید. گاه چهار سال طول می کشید که همدیگر را ببینیم. با این که از اهواز تا اندیمشک راهی نیست.

جز داستان و شعرهای پراکنده در برخی مجلات و یک مقاله در باره ی بوف کور هدایت هیچ اثری از محمد در این سالیان نیست. زیست و نوع نگاه و حتی تیپ اش مرا یاد سیروس راد منش می اندازد. چه قدر آقای شاعر و آقای نویسنده شبیه همند. سیروس هم بدون کتاب رفت. آنها هر دو در یک سال به دنیا آمده اند: 1334 . و هر دو با مرگی نابهنگام به فاصله ی 2 سال از هم. نه اهل هیاهو و شلتاق و جنجال، نه اهل شهرت که اهل استغراق، نمی گویم مکاشفه. حسن گفت: محمد این روزها رفته درون خودش و با سکوت خودش چه کیف ها که نمی کند.

بهرام صادقی از یکی از خیابان های اندیمشک عبور می کند. محمد او را دیده است: خود خود بهرام  صادقی بود. رفته دنبال صادقی با هم سوار قطار شده اند- اندیمشک ظهرهای زمستانی آرامی دارد.


به نقل از رضا بختیاری اصل

منبع: روزنامه ی فرهنگ جنوب/شماره ی 1905/شنبه 18 دی 1389

 __________________________________________


مهران بقایی
شنبه 18 دی1389 ساعت: 23:58
من يكي خودم را نمي بخشم براي اين يك سالي كه از محمد بي خبر بودم كه اين هم از بد روزگار و گرفتاري هاي لعتني زندگي است پيشتر به او مدام سر مي زدم چه آن هنگام كه در آن اتاق كوچك منزل پدري اش در ميان كتابها و فلاكس چاي و جاسيگاري كه پر و خالي مي شد تا دم دماي صبح از داستان و فلسفه حرف مي زديم و او دفتر هاي داستانش را كه با خط خوش و با مداد نوشته بود جلويم مي گذاشت و من با اشتياق مي خواندم و مي خواندم و او سيگار مي كشيد و سيگار مي كشيد تا بعد كه به اصفهان رفت و دورا دور از او خبر مي گرفتم تا بعد كه برگشت و همه آن هر بار براي تعويض عينكش بهانه اي بود كه همديگر را ببنيم و گپ بزنيم تا بعد كه چند باري منزل برادرشان ملاقاتش كردم و در باره چاپ كتابهايش صحبت كرديم و …تا امروز كه فهميدم ديگر نيست وبراي هميشه رفته است محمد متعلق به يك زمان گمشده بود وقتي با او حرف مي زدم از اين دنيا جدا مي شدم و در دنيايي كه او در آن مي زيست فرو مي رفتم دنيايي كه با شعر و داستان و فلسفه آميخته بود لذت مي بردم از فضاي معلقي كه در هم صحبتي با او در آن رها مي شدم محمد را دوست داشتم خودش هم مي دانست اين خبر مثل آن روزي است كه خبر درگذشت علي اكبر پورمند را شنيدم حالا ديگر قرستان انديمشك از دوستان من پر مي شود و من بهانه هاي بيشتري براي رفتن دارم بايد به دوستانم بيشتر سر بزنم...
______________________________________________________

 بهزاد نژاد احمدی
یکشنبه 19 دی1389 ساعت: 12:8
وقتی از سه تا پله ی تالار کوچک راه آهن بالا آمد تا تقدیر نامه اش را بگیرد من آن جا بودم .قبل از او همه چیز روشن بود .نور های تند صحنه را روشن کرده بودند و یکی دو نفر عکس می گرفتند.سال 1385 بود جشنواره داستان کوتاه استان های زاگرس نشینان.داستانش را که می خواند همه چیز آرام آرام تاریک می شد.من آن جا بودم و به آرامی تاریک تر.سایه ش تاریک تر از آن بود که بتوانم تحمل کنم .در صدایش هزار چاه ویل پنهان بود و شنوندگانش این را به خوبی می فهمیدند و برای همین داستانش را به عنوان بهترین داستان از نظز مخاطبان انتخاب کردند.من در عمق آن چاه بودم که صدایی مرا به خود خواند،دستش را جلو آورده بود وقتی با او دست دادم از چاه بالا آمدم.آخرین بار هم در پاگرد پله ها یی که مردد نگاهم می کرد که آیا می شناسدم یا نه .که شناختم و چقدر طول کشید این نگاه...چقدر طول کشید آن نگاه.اگر بگویم خوشحالم که او را می شناختم دروغ گفته ام ؛با آن همه درد که داشت ؛ که دارم...روحش شاد.
_____________________________________________________

پاییز پنجره        "تقدیم به یاد و خاطره ی محمد رضا بهادر عزیز"

 

او رنگی از حقیقت اشیاء بود

که هنگام نگاه

از پاگرد کهکشان

به ادامه ی تاریخ متصل شد

و در خواب پاییزش

آئین مترسک های زینتی را

به جایگاه ستاره ای خاموش آورد...

 

غروب

از هر مسافر نرسیده ای که بپرسی:

کدام سیاره از کهکشان

رویای شادمانی را دزدیده است؟

با انگشت اشاره او را نشان می دهد

و پنجره کم کم متوجه می شود

که چه آسان

پاییزش را از دست داده است.

                                         "رضا بهادر"

____________________________________________

"تعطیلات کیهانی یک راوی "

                      پاره روایتی که از زبان پنجره جاری شد

                                                                                        به زنده یاد محمد رضا بهادر عزیز

در همین صفحه از زبان زلما بلوچ بخوانید...


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در یکشنبه نوزدهم دی 1389 و ساعت 7:11 |

از محمد رضا بهادر چه می توان گفت ؟!!!

آنان که با او آشنا بودند همه چیز را می دانند

و قصه ی مرگ اش که خود منتهای شعر جهان است.

این شعر آخرین سروده ی اوست که تقریباً 2 هفته قبل از رفتن اش نوشته است.

برای شما...

 

 

"رهگذار مجهول"

 

رهگذاری مجهول بودم

در فصلی که بادبادک های کودکان

آماده ی پرواز می شدند

به خوشه های بکر رویا پناه می بردم

روزها و شب ها به تکرار

از کنارم عبور می کردند

من از تبسم  دلتنگی

گنگ و سراسیمه

کلید رویا را در دقایقی ابر آلود

کنار پنجره ام گم کردم

در سرگیجه ی خیابان

به انتظار رسیدن میوه های کال

جنازه ی فصل ها را

تا گورستان مشایعت کردم

هنوز از یادگار عمر

وسوسه ی چند فریاد کهنه در گلویم

گیر کرده بود

دست هایم در زمهریر جان می باختند

پس برخاستم و به رسم معمول

در دهلیز ِ بی انتها و تاریکِ جهان

خود را یافتم که بیهوده دست و پا می زدم

خوشه های رویایم پلاسیده

روزها و شب هایم به تکرار

و باد مرا با خود به بیغوله ها می بُرد

رهگذاری مجهول بودم

که راهش را در آستانه ی خوشبختی

جستجو می کرد

و چه هولناک

بر بوریای کهنه ای به خواب می رفت !


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در پنجشنبه دوم دی 1389 و ساعت 11:4 |
                


   از کهولت که به در آئیم

   عصرانه پارک را غنیمتی است

   جامه تازه می کنیم و

   بر بال ملائک

   به بیرون می زنیم

   بادها از شش جهت می وزد

   زندگی را

   هم این لحظه ای بس

   که به غلتیم

   در خاکستر لحظه های سرد

   یا در دهان تشنه ی خاک

   اصلآ از پیش هم پیدا بود که :

   از آن سه تن

   دومی می خسبد

   در آماس سیاه خاک

   سومی می ماند شناور

   در رگ شفاف نهر

   اولی می نشیند

   به تاول تجربه های چرک

   پس مردی که

   بر پله کان چوبی صبح

   درنگ می کند

   با مشت های گره خورده

   به اسطوره می رود

   او جامی از شوکران را به داوری می برد

   اما پرواز بادبادکی هم بس

   تا آسمان را

   غرق در علامت سئوال کند!

   می پرسم:

   بی تن پوش باد و

   بی هم نشین سایه

   این کودک را چه کسی از پرواز بادبادک

   سیراب می کند؟

   مرد گره ابروان را می گشاید

   گره کراوات را شل می کند

   می رود پشت به دریای مرده می ایستد .

                                              

                                             
+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 13:15 |


  که تا شاید وا رهد وُ بر گذرد
  از درشت ناک
  گلبوته های خاموشی
  شال شکوه وُ گریه سر می دهد
  تا بالی
  به موئیدن آن نماز بدارد
  که از کهکشان شن
  بر متن پیل پیمای خشک
  تنها قطره ها
  گواهی راه است

  و بیاید
  به گردونه بنشیند وُ
  بیاویزد
  بگردد میان زورق خون
  که این سوگ سرود را
  بر آب و به باد
  ببرد

  نیلوفری کبود
  در معبر توفان
  ریسمان دارش را می بافد
  نقوش مرگ
  بر حَجَر بیتوته سای زمان
  ازدحامی دور
  گلگونه سای نقشی
  که وا می رهد
  و می رود بیاندازد تیری پرتابی
  به استخوانی ، جمجمه ای
  یا جلپاره ای خُرد
  انگار که نکرده باشد
  نه هیچ نگاهی
  حتی لحظه ای
  به توتیای افسون سای
  الف قامت اش

                           

+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 13:14 |

شوریده وار

از حوالی این رباط کهنه می گذری

فرش زمین

در تلاءلو شبتاب ها روشن می شود

ماه رها از محاق میغ

غرق در های هوی شعله های غروب

بر زورقی نشسته در کرانه ای دور

شاید برای همین ترانه ی دلتنگی ست

سر بر بالین گریه نهادن

از پس آه فرصت سوزی

                  که جوانه می زند

و ماه؛ که حضور لبخنده ای ست

وه؛ چه شگفت و تابناک

کمان آسمان را طی می کند و

آرزوهای برآورده نشده ات را

یکی یکی بر می شمارد و

                             پاورچین پاورچین

نطع گسترده ی آسمان را ترک می کند !

 

شگفتا؛

هنوز هم می بینم

که خاک

سوگ سرود سایه را

                      به باور چلّه نشسته است !


+ نوشته شده توسط محمد رضا بهادر در یکشنبه بیست و هشتم آذر 1389 و ساعت 5:58 |