سيد،يعني مردي كه از فاصله راه را دونيم مي كرد ناگاه زمزمه جويبار در گوشهاش ،ظنين انداز شد وحتي هنگام فرود آمدن ،از اين قاطر پير كه بين رانهاش ،آن همه دشت وتپه را در نور ديده بود .باز احساس گنگي از صداي برخورد موجهاي كوچك ،شنيد ورو به جانب صحرا نگريست .گرماي هوا ،بوي علفها وگلهاي بابونه را ،در اطرافش منتشر مي كرد.پس براي حفظ سلامتي اش زير لب به نيايش پرداخت.

تابستان كم كم سپري مي شد وشدت گرما نيز ،رو به كاستن مي رفت اگر چه هنوز ،براي مردي كه از مرز ميانسالي ،حالا مدتها گذشته بود ،اندكي طاقتفرسا مي نمود .حيوان را رها كر د،ودست را سايه بان چشم نمود .به ياد بيست سال پيش خود بر گشت ،كه تازه منطقه را ترك مي كرد .لحظه اي نفس تازه كرد،اين بار با دقت بيشتري ،پيرامونش را از نظر گذراند .

چيزي در اعماق وجودش جا به جا مي شد .انديشيد اين آخرين تپه را عبور كند ،سواد قريه به چشم اندازش خواهد رسيد.با دست عرق پيشاني اش را پاك كرد.حيوان هم بتقريب،از نفس افتاده بود. ناگاه با اميد واري ،افسارش را گرفت ودوباره به حركت در آمد.چنان چه به آب ولرم همين جويبار ،خستگي راه از تن خود وحيوانش نمي شست،بايد اكنون جانور زبان بسته

از پا در آمده واز فرط تشنگي ،از بين مي رفت .اين طور فكر مي كرد .

به فراز تپه رسيد ه بود .وقتي نگريست ،كرانه هاي بيابان تا چشم كار مي كرد ،در سراب موج مي زد واز اميد واري اش  مي كاست .بيابان لم يزرع ،هيچ نشانه اي از آباداني ،در بر نداشت.

چگونه مي توانست اين گونه به خود بقبو لاند،زير هرم كشنده آفتاب ،اينهمه راه را اشتباه آمده

باشد ؟بعضي خاطرات كهنه را به خدمت گرفت ،به منظوري كه زير بارنوميدي ،يكباره خود را نبازد.بار ديگر قاطر پير وخسته را نگريست ،وجسم فرسو ده اش را ،سرا پا غرق در خاك سوخته .

برنوك تپه ايساتد .براي زن وفرزندش گريست . براي آنها ،كه حالا يك عمر مي شد ،وبه فراموشي سپرده بود .برهوت هولناكي ،پيشا روي اش موج مي زد. تا چشم كار مي كرد ،تنها خار بيا بان بود .بچه بهش گفته بودند؛از اين فكر وخيال دست بكشد.بعد هم هي گفتند ،تارگ سيديش پاك جنبيد ؛آن وقت ،به جستن حيواني بر خواست :

او،قاطر پيررا ،از حاجي جان مهتر حجت آقا به امانت گرفت و يك مدت پيوسته به تيمارش مشغول شد وكم كم زخمهاي كهنه وكبره بسته اش را ،مداوا كرد.تا اين كه ،به دنبال مدتي مديد

توانست برچهار دست وپا وايستاندش:حالا ،با اعتقاد راسختري به طرح نقشه هاي بلند پرواز خود مي پرداخت.ناگاه ،صداي شكستن وفرو ريختن دلش را شنيد وباگريه هاي بي امان ،ناچار

اسبا ب سفر ساز كرد ،بچه ها نيز نخست از زخم وزبان ،دست كشيده وسپس شروع به تشويق وترغيب اش مي كردند .وبا اين حال ،به منظور آغاز حركت ،هنوز زماني طولاني در پيش داشت .

حاجي با التماس ،گفته بود:سيد،نزاع سر جدت قسم ،جان تو واين حيوان زبان بسته .تيمارش كن ،تا وقتي كه برگردي .

بد نيست با هيا هوي بسيار ،براي  سلامت شان  دعاي خير بدرقه راه كرد .سيد،در حالي كه آهسته آهسته دور مي شد برگشت وبا كلامي شمرده گفت :به فكرش نباش حاجي اين راه هيچ وقت بدون رهرو نخواهد ماند .

وبه كلامي شمرده تر تاكيد نمود :يادت باشد ،اين حرف را چه روزي بهت گفته ام .

حاجي ،بالا خره با افسر دگي ،سر به زير افكند وبا لحن شماتت بار به خودش گفت :هر چه به سرت بيا ورند ،نصف حقت نيست .

 

با نگاهي حسرت بار،سربه درون آخور،فرو بردوبرجاي خالي قاطر،خيره زل زد.سيد؛آرام وآهسته ؛درپيچ كوره راه خاكي،از نظرش نا پديد مي شد.

بچه ها برگشته بو دند .همه بفكر ؛كه اين آخرين سفر سيد ،ويا سفر آخرت او خواهد بود .اگر چه هركدام دردل ،آرزو داشتند يكبار ديگر ،هنگام بازگشت ازكوره راه خاكي ،در ميان سنگلاخ بيابان ،اورا ببينند ،كه شيب دره را بالا آمده ،وكم كم به ميدان دهكده نزديك مي شود.

سابق ؛يكي از آنها ،وقتي اورا در اين حا ل ديده بود ،به حاجي گفته :بنظرم سيد از يك سمت بدنش سكته ناقص كرده ،كه اينطور راه مي رود .

دو نفر با هم ؛در ميان دشت،راه مي رفته اند .حاجي ؛چوبدستش را تكان مي داده.شايد با يكديگر؛از پي كاري مي رفته اند .مرد؛اسمش پيرزاد بوده .اهل آبادي ؛خالو صدايش مي كرده اند .سيد؛اين چيزها را بعد از سالها فرا موشي، به خاطرمي آورد.

پيرزاد؛اهل شوخي وبذله گوئي بوده ،از پاي راستش حين راه رفتن ،يكمقدارمي لنگيده .براي  همين ،هميشه عصا دستش مي گرفته .حاجي در جوابش گفته:قبلا تا حدودي سرحالتر به نظر مي رسيد،شايد اين تازگي،اتفاق ناگواري برايش پيشامده شده.

ابتدا ازدور،به همديگر كه رسيده اند ،دست تكان داده واز حال هم جويا شده اند.درحال رفتن،اين حرفها بميان آمده،تا اينكه سروكله سيد پيدا شده .از پيچ تند كوهپايه ،دفعتا پيش چشمشان ظاهر شده وبه آنها سلام داده بود .

آبادي ،غرق در روشنائي هاي زمين مي شده .از شب هنگا م،در راه بوده اند.گاهي از مسيرهاي خطرناك عبوركه مي كرده اند ،نا چار با حفظ فا صله معين ،به دنبال هم آمده اند ،

تا اينكه بتدريج سپيده از كرانه هاي افق ،سر بر آورده ،وبه تدريج دنباله راه پيموده را در پيش گرفته اند. سپس با گفتگوهاي گل انداخته ،از يك آينده بهتر صحبت مي كنند. خالو پيرزاد ،چيزهايي انگار ،ازقبل مي دانسته .اما تا آن لحظه ،به روي مبرك نيا ورده .حتي نزد حاجي ،

كه از روزگار كهن ،يار گرمابه وگلستان بوده اند .براي اينكه از همان نخست ،دلش مثل سير وسركه شروع مي كند به جوشيدن .حاجي با اندكي تشويش پرسيده :مگر مزاجت خوش نيست ،كه اين طور بي قراري نشان مي دهي ؟

خالو سعي كرده لبخند بزند :نه حاجي ،لزومي ندارد ،به فكر من باشي .بهتر است جلو پايت را نگاه كني ،اينجا بجز سنگلاخ ناهموار ،چيزي ديده نمي شود.

پس ،از فراز اين صخره تا دير نشده ،سيد را صدا بزن ،مثل اينكه باز راهش را گم كرده .

آنوقت ،به پيروي حرفش ،خالو پيرزاد بين برهوت ،بانگ بلند راه انداخته واو را متوجه سمت

ديگر بيا بان مي كند. گويا آن ساعت پيش ازظهر بوده .زيرا سيد ،يكه وتنها ،در هرم شرجي و

گرما ،همينطور له له مي زده .صدا را همين كه شنيده ،از حركت باز ايستاده .بري چندمين بار،طي فرصتهاي گذشته به پشت سر نگريسته .واينبار،از ديدن چهره هاي آشنا ،لبخندي بر لبها ي عطشناكش آورده ،وبا جان تازه اي رو بجانب آنها نموده است.

حرفهاي پراكنده اي در راه،بين شان رد وبدل شده .هنگامي كه خالو ،از راز سير وسفرهاي

بي پايان سيد پرسيده ،چند لحظه اي حاجي جان نشانه هاي شورش آشكار را در چشمهاش

مشاهده مي كرده وحتي براي مدت طولاني تري ،بي اعتمادي در رفتارش سر مي زده .

پس از آن از خالو پيرزاد پرسيده :برا چه منظور ،اين حرف را مي پرسي ؟

دوباره نگاهش كرده .گرد وخاك بيا بان ،‌اعضاي چهره اش را پوشانيده ونشا نه هاي ترس وبي اعتمادي را ،دو چندان مي كرده . باد سرخ ،بين رمل بيا بان ،بوره مي كشيده .آنوقت ،

با عجز آشكار تري ،باز پرسيده :چرا اينطور سوال مي كني ؟

خالو ،در چهره حاجي با تعجب نگاهي انداخته ،آنوقت به طرف سيد بر گشته وبا طنين

ملا يمي گفته :انگار اين سوال اسباب تشويش ونگراني ات شده .

حاجي نيز بالحني كه بخواهد اطمينانش را جلب كند افزوده :خالو قصد ومنظور بدي ندارد ،

از اين حرفش برداشت بدي نبايد داشته باشي .

هردو چندي در سكوت ،به سيد زل زده اند .سيد هم گويي در بازي شطرنج مات شده ،همين

طور هاج وواج مانده ونگاهشان مي كند .تا اينكه خالو پيرزاد ،با لحن دلجويا نه اي گفته :

خوب بهتر است راهمان را ادامه دهيم ،تا به موقع حوالي آبادي برسيم .

سيد؛درباقي راه ،صدايش ديگر درنيامده .گاهي خالو ؛حركت هاي آشكاري نشان مي داده،

بلكه نزد خود ،مي خواسته حرفي بزند .حتي شايد نكته روشني ،بنظرش مي رسيده .از قبل

زير زبانش مزمزه مي كرده .يكباره فراموش مي كرده.پس از چند لحظه ،تصوير واضحي از روزهاي بلند تابستان ،در ضميرش حك مي شده وعطش هولنا كي ،لبهاي سوخته اش را همچنان قاچ قاچ مي كرد.

خالو پيرزاد؛گفته :حالا باد سرخ، در گوشه وكنا ر بيا بان بيداد مي كند.

حاجي در جوابش ؛ابتدا نگاهش بين موهاي سپيد سيد لغزيده ،سپس براي چندمين بار ،از فكرش منصرف مي شده .يكمدت گذشته ؛براي او حرف مي زده ،تا اينكه جمله گمشده را پيدا مي كرد.

گفت:سال گذشته را ،چرا نمي گويي كه ده نفراز اهل آبادي قلعه صالح ،بيا بانمرگ شدند؟

سيد پريشانحال به نظر مي رسيده ،حاجي اين طور ديده بود.بخاطر همين رفتار ،با نجوا چيزي را در گوش خالو گفته ،بعد به عقب برگشته ،چپ چپ سيد را مي پا ييده .چند بار زير لب ،نام

گلبخير را  زمزمه كرده ،وخواسته سلامتي اش رااز او ،جويا شود.اما دوباره ؛از چنين حرفي

كه بايد مي گفت؛خود را بر حذر مي داشت.

از روز ؛چند ساعت هنوز ،درراه مانده بوده .آنها ؛از نظر تخمين كوره راه ،هر كدام يد طولائي داشتند.مثل مار ؛مي توانسته اند ،روي صخره هاي بيا بان ودر قلب دره هاي اطراف

ورخزه پيش بروند.شايد سالهاي جواني ،وروزهاي سلامت خودرا،درميان همين تپه ماهورهاي

صحراي اينجا،سپري كرده اند .اينطور به نظر سيد رسيده ،چون خودش ؛ازجاي دورتري آمده بوده .از چند لحظه پيش تا كنون ؛اصلا هميشه بلد راهش ،همين آدمها بوده اند .لا اقل تاآنجا كه يادش آمده.

گفت:عاقبت يكروز؛ براي پيدا كردنش ،تمام ،راهها را زير پا خواهم گذاشت .

شايد؛چند دانه اشك،در د لش ريخت.ازفكري گفته بود ؛كه خيال مي كرد ،از زبا ن حاجي شنيده.چون فهميده ؛گويا لبهاي حاجي ،چند بار حرفش را مي خواسته بزند. اما بعد ؛مدتها از چيزهاي ديگري ،با خالو پيرزاد گفتگو مي كرده .نقشه هاي سيد ،مرتب نقش برآب مي شده.

به شدت گرما ؛هر چه نزديكتر مي شده اند ،باز دورنماي آبادي ديده نمي شده.

تا هنگامي كه نخستين آبادي را پيدا مي كرده وتقاضاي خود را تكرار مي نموده .خالو پيرزاد هم ؛هربار ،بنا به مناسبتي اورا ،به سردي وسكوت ،دعوت مي كرده .حاجي جان ،اينرا بعدها ،پيش بچه ها ،بصراحت نقل كرده .گفته كه ؛بيش از چند بار ،از زبانش نشنيده مي گرفته .

خالو پيرزاد ؛پرسيده از سيد :اين چند وقت چكار كرده اي ؟

سيد ،يكبار اسم پسرش را ،زير لب صدا مي زده .خالو عقيده داشته ؛به گوش خودش شنيده .

زيرا ،در آن لحظه ،گرم حرفهاي ديگر حاجي بوده اند يك عده قبلا ؛خبرهايي از زن وپسرش آورده بو دند .

گفته :همه اش خالو اين در وآن در بوده ام .

بچه هاي روستا پسرش را جي جي ،خطاب مي كرده اند .بعد ،كم كم دوست وآشنا ،به اين نام او را صدا زده ،حتي بر سر زبان غريبه ها نيز، افتاده بوده .نقل مي شده ؛از قول آدمهاي نزديكتر ،همين اسم در آغاز ،براي نا ميد نش ،توسط مادرش گلبخير ؛روي او گذاشته شده .

گلبخير را ؛كه ظاهرا زن مهربا ن ودلسوزي بوده ،يكي از اهل آبادي پيشنهادش داده .سيد ،

زير بار نخواسته برود .بيرون از دهكده ؛بيرون از دهكده ؛كلبه اي داشته وبارش چند جلد ،

كتابهاي فرسوده وقديمي بوده .چند مدت پيشتر ،با الاغي يكه وتنها ،سفر مي كرد ه.

 

ديري نگذشته ،بعلت سقط شدن الاغ ،در ميان كوهسار قديمي منطقه ،تصميم گرفته باقي عمرش را ،يكجا متمكن گردد.

كلبه ؛بعدها به همت جوانترهائي ،كه اغلب سر نترس وماجرا جوئي داشته اند ،در محل مناسبي در ابتدا شيب تپه اي ،مشرف بر ميدان روستا ،بپا گشته شده .سيد ؛سر بين كتابهاي كهنه اش فرو برده ،با دنياي از ما بهتران ،ارتباط مي گرفته .يك زمان متوالي نيز ،زنهاي

قلعه صالح،وحتي از دهكده هاي دور ونزديك ؛به طور مخفيانه ،عده اي ديگر به شكل آشكار

براي دعاي دفع جن وصلسم ويا جادوهاي ديگر ،مشورتهائي رد وبدل مي كرده اند .

وقتي سر وصداي كار ؛بالاتر گرفته ،چند نفر از ريش سفيد هاي محل ،نخست در نوبتهاي مختلف بصورت كنايه تذكرهاي جزئي داده اند .با اين وجود ؛از ريش سفيد سيد ،شرمنده شده و

در آخر نيز حرف خود را قطع مي كرده اند .

تا اينكه حاجي جان ؛با اشاره انگشت ،درخفا اورا به سكوت فرا خوانده بود .سيد ملتفت موضوع نشده .برايش چندان تفاوتي نمي كرده .امكان چنين برخوردي را ،بعيد نمي دانسته .

مسئله او نيز ،تا اندازه اي زياد ،اين طوري ايجاب مي كرده.

حاجي گفته :بيا از شر شيطان خلاص بشو،از خير اين سفر آخر ،صرفنظر كن.

لحن حرفش ؛به دل سيد ،همين بوده كه لابد ،يك ماديان از سرش زياد است.با خود نيز گفته كه اگر به همين قاطر پير وچموش، رضايت دهد ،بايد كلاه خود را ،برنوك كاكل بنشانم.

خالو پيرزاد اما منظورش را، طور ديگرتعبيرمي كرده .بين حرفهاش پريده .اورا سرزنش كرده ،تا بعد كه يكباره،از كوره در رفته.رو به سيد؛گفته:حالا كه چند سال ،در هروجب ولايت

دنبال شان پرسه زده اي ،اين آخر عمري ،بهتر است در گوشه اي استراحت كني .

از تمام گفتگو ها ،هيچكدا م چيزي بخرجش نرفته .چند بار به طور پرا كنده ،تاكيد مي كرده :

رفتني آخرش بايد برود .حتي اگر دنبال سايه اي ،در سراب با شد.باز؛بايد برود.

طول راه را ،لابلاي صحبت هاي ديگر ،تقسيم مي كرده اند،تا رنج سفر فرا موش گردد.

هنگامي پرچين كوتاه وپر خش وخش مرزهاي ولايت ،در زير آفتاب داغ تابستان ،رويت

گشته ،خالو از بين حرفهاي جسته وگريخته حاجي ،فهميده كه قاطرش را به نيت دفع بلا ،

براي مدت كوتاهي ،رسم امانت ،نزد سيد ،وا مي گذارد .

در جريان يك موقغيت مفروض ،اين نكته را به حاجي گوشزد كرده .حاجي هم ،روي نا چاري

دستهاش را به هوابلند كرده وگفته :خودش را با كي نيست ،جدش را مي ترسم ،غضب نكند .

آنوقت ؛با دست وپائي ،كوفته وبر آما سيده ،از دروازه عبور كرده ،ودر كوچه باغ كاهگلي آبادي نا پديد گشته اند .

طلوع چهارمين روز ،از باز گشت همسفر ها ،سيد بار وبنديل بسته ،دم دروازه پا بپا مي كرد .

انتظارش طولي نبرده ،عده اي از بچه ها ،گرد او حلقه بستند .چند نفر ؛آن آخر معركه ،آهسته وآرام مي گريستند .فرصتي باقي نبود .آنها پراكنده ودر ضمير ،ياد روزهاي جشن خرمن افتاده

بودند ،كه اغلب تل كندم هر چه بلند تر مي شد ،دست مي گرفتند ودر حلقه بزرگ وبا شكوهي پايكوبي مي كردند .

روزهاي شاد ديگر نيز ؛باساز ودهل ،براي دخترهاي دم بخت ،به رقص هاي رزمي، مي پرداختند.  جي جي هنوز ؛كودك نوپائي بود ه .بين حلقه ؛همين طور سر بهوا ،به هر سو مي دويد ه.  گلبخير ؛مثل سايه ،همه جا به تعقيب ومراقبت اش بود .

سيد نيز ؛تازه جوان بود .آوازهاي بلندي سر مي داد .صدايش از فرسنگها ،دردل كوهپايه ودشت،شنيده مي شد .مردم از يك حنجره داوودي حرف مي زنند وكم كم ،برپيشاني سيد عرق شرم ،قطره قطره مي روئيد. زنها ؛از هر طرف ،نزدش مي آمدند ،وبراي مشكل آنها دعا مي نوشت .

حالا؛آنروزها از خيلي پيش ،گذشته بود .زماني فرزندش جي جي ،بتدريج پادر سن جواني ،

مي گذاشت ،غوغائي در ده برپا مي كرد .

اغلب ستيزه با جوان هاي ديگر ،برسر دخترهاي آبادي بود .خودش اين را مي دانست .تا هنگامي كه مادرش گلبخير ،با سيد چپ افتاد .دست پسرش را گرفت ،براي هميشه روستاي قلعه صالح را ،ترك كردند .

سد سالهاي مديد ،درراه چنين لحظه اي ،تلاش كرده بود .همه چيز زندگي را،روي اين سفر

آخر ،باخته وبخا طر آن،مهياي جان باختن نيز مي شد . افسار قاطر را در يك دست ،با دست

ديگر ،از بچه ها هر يك ،تك تك خدا حافظي مي گرفت.آنوقت ؛دفعتا به عقب برگشت ،ورو به مغرب ،پس از طلوع سپيده ،بحركت در آمد .سعي مي كرد ؛آفتاب مشرق را ،پشت كتف چپ گذاشته ،همانطور راهش را ادامه دهد .وقت بسياري ؛به اين منوال ،صپري شد .به گونه اي

كه ؛حساب روزهاش ،از دست سيد بيرون رفته بود .

عاقبت ؛روزهائي از سال ،فراز مي آمد كه قطره هاي شبنم ،زير گلبرگ هاي گل هاي بابونه ،

در صحرا جمع مي شود ،اما ؛اين وضع نيز ،ده دوازده روزي بيش ،نم پائيد و پس ؛دوباره

بيا بان لم يزرع ،وعطش تشنه كام رهرو هميشگي همين كوره راه ها ،ابقي مانده بود .

زير لب ،آهسته گفت :معلوم نيست .به احتمال ؛تا هنگام ظهر ،حتم روياي سراب ،در پيش خواهم داشت .

بار ديگر به سايه بان دست ،برامتداد برهوت نگريست .نمي دانست ؛آن كدام هنگام بود ،كه از

جويبار گوارا عبور مي كرد ؛توانسته بود ،دست وصورت را ،صفائي ببخشد .از شيب تند

تپه اي ،در پشت سر ،كه قاطر پير سقط شد ونفس هاي آخرش را كشيد ،تنها چوبدستي در دست سيد ،باقي مانده بود .

چند گام پيش مي رفت ،وبا آن خطي مرتعش ،برخار بوته هاي خشك بيا بان ،مي كشيد .

كم كم با چشم هاي فرسوده ،در سراب غوطه ور شد .آنجا ،بركرانه سراب ،زورقي با سر نشين آشنا ،آرام پهلو مي گرفت ،وبه بانگي مالوف،اورا به ادامه ي سفر فرا مي خواند.