...در نظر بگير؛انگاركه با يكديگر ،در حال عبور هستيم .مي خواهم فرض كني ،از مسيري

تك افتاده وپرت مثلا،كه اصلا هيچ پناهگاهي ،يا نقطه اطمينان بخشي بنظر نمي رسد .نه يك تكه گاه واقعي ؛ونه حتي صدائي آشنا ،كه بتواند سكوت مان را بگسلد .خب ؛تعجب ات را بگذار براي بعد ،فرصت هائي كه شايد در آينده پيشامدت گشته وتو نيز سرا پا تشنه آن هستي،

يكي برايت اين وضع را روشن كند .اما حالا ؛باز مي خواهم فرض كني ،برگشته ام لحظه اي وآن پشت وپسله را نگريسته ام .حتما با اينكار ؛فكر كرده اي ،كه مي خواهم دست به توجيه بزنم .بعد هم چه مي دانم ؛لابد با خودت گفته اي كهميشه دلش مي خواسته ؛با يك پيشفرض

راهش را ،از بين كليه احتمالات پيدا كند .از اين قضاوت عجولانه كه بگذريم ؛بايد نيروي

كنجكاويم ،بنوعي ودست برقضا ،تحريك شده با شد . حتما فكرهائي با خود كرده ام ؛و آنوقت

بنظرم آمده چيزي را جا گذاشته ايم وآمده ايم .چي ؟منظورم اين است ؛چه چيزي را فراموش كرده ايم ؛آيا صدائي را ؛آنجا ،لابلاي خش خش  برگ درختها ،در روشناي رداي مهتاب زرد

خزان ،تنها نگذاشته ايم ؟

حالا بكمك يكديگر ،به باز جست گمشده مان آمده ايم .هردو تنها هستيم .هيچكس در اطرا ف

نيست .

با خود مي گويم ؛شايد آن را نيافته ايم .انگار كه مثلا ؛فرا موش ت شده باشد وهنگام حركت به رهتوشه آن، اصلا انديشه نكرده باشيم . اما شايد نيز ،احساس كرده اي بلكه بتواني بخاطر آورده ؛چنين خيالي را پرورده اي ،يا اينكه دائم به فكرهاي متفاوتي پرداخته اي ؟

حالا از خود اين پرسش را مطرح سا خته اي ودنبال جواب هاي موهوم ،بي هودگي وسردي عجيبي ،سراپايت را فرا گرفته است .

گوئي بار ديگر، به خود مي گويم :بهتر كه هنوز ،هيچ صدائي نيامده است .ممكن نيز هست ،

عقيده ات رايكبار در اين مورد، جويا شوم .اگر بخواهم ،وقتي ديگر مثلا ،هنگامي كه به اطلسي ها ي با غچه ،مي رسيم ويا لحظه اي كه ضرباهنگ سكوت ،زير پاهامان شكسته مي شود آن به گونه اي رخ مي دهد ،كه در حوالي خانه هستيم .حين عبور از اين راه ،پيوسته باد مي وزد ؛يا صداي شر شر باران ،تمام شب در انتهاي دهليز ،بگوش مي رسد .

براي قضاوت نبايد هنوز عجله به خرج دهي .زيرا خزان ؛كه به نيمه راه نرسيده ،ما جائي در حوالي همين جنگل وكوره راه هاي خاموش آن ،پرسه پرسه زنان ،عبور كرده ومن با لحن خسته اي ،آهسته مي گو يم :فراموشم كن ؛بهتر است ديگر ، فراموشم كني .اما تو ؛به آنچه اين

مدت گفته ام ،اصلا نينديشيده اي .حال سعي خواهي كرد ،بخاطر آورده چه زماني ،به صداي يك كودك انديشيده ام .بعد ؛لابد وضعيت هائي مخيله ات را پر كرده ،در حاليكه هيچيك اعتماد

انديشه ات را به آخرين  حركت وعبور مجدد ما ،از پيچ كوتاه كتل ،بسوي آخرين پناهگاهي كه

برسر راه ،باقي مانده است ؛هنوز هم برنمي تابد .

شايد ؛تنها در آن خلوت خاموش با شد ،كه نا گاه چنين احسا سي ،سراپاي وجودت را فرا گرفته

وبيكباره بانگ بر مي آوري :اين صداي ناجي ما است .سپس اشكها بر ديده ات مي چكد ودر فرازي ديگر مي گوئي :گريه هاي كودكي كه،  بگوشم آشنا ست .از اشتياقي سرشار انباشته گشته ايم وبسوي دروازه هاي كو دكي ،نگاه مي كنيم .

آنجا در سايه بيد بن ها ؛برحاشيه مرغزار بره غزال هاي تازه سا ل ،استراحت مي كنند .

سوال مي كنم :بنظرت در كدام نيمروز ،آن را شنيده اي ؟

اگر اندكي به خودت باز گردي ،احتملا خواهي دانست . مي گوئي :زمانش دور نيست .

شايد همين چند روز اخير ،بوده باشد .

مي گويم:اما اين چند روز ؛ما از جنگل پا بيرون نگذاشته ايم .

آنوقت لبها را بر يكديگر دوخته ،دمي بعد ها خنديده اي وبا پوزش جواب مي دهي :آخر ؛علتش

اين است كه ؛اين اواخر اغلب شبها خواب يك كودك را مي بينم .آنوقت ؛نيمرخ بطرفم چرخيده اي ،صدايت را آهسته كرده وانگار كه مثلا ،يكنفر پشت آن پيچ كوتاه كتل ،سرا پا گوش ايستاده

باشد،نجوا مي كني :بعد هم ؛يك زن كه موي فر فري سياه دارد ،با صدائي جيغ آسا ،بطرفم

مي آيد ونا چار سرا سيمه به پناه امن آغوشت ،باز مي گردم .

حال با اين شرح باز گشت سراسيمه ،شايد هر گز نخواسته بداني ،تا چه اندازه كمكم  كرده اي

بسكه در اين حال ؛ترسيده خاطر بنظر  مي رسي ،ونگراني مثل موج دريا ،در چشمهات لبپر

مي زند ،هيچ بفكر موضوعي كه مرا ،اينقدر شادمان  كرده است ،نمي افتي .

بگذار كمي موشكافي بخرج دهم . اگر چه دير وقت است وشايد هم مدتي از خوابت گذشته

باشد اما ؛مهم نيست .زيرا ديگر چنين فرصتي ،شايد هر گز پيش نيايد .

با اين وضعي كه اواخر ،رفته رفته دچار شده ايم ،دو تبعيدي در پايان دنيا ،يا وضعي بترتيب

مشا به همين معنا يا فته ايم . خب ؛كجا بوديم ؟مهات بيشتري مي خواهد ؛تا بشود منظورم را ،

بهتر ادا كنم . نه ؛سو تفاهم نشود . نمي خواهم باز ،رشنه قديم بگو مگو را ،برايت  تازه كنم .

از همين چند لحظه پيش ،كه گفتم فرض كن  به پشت سر برمي گردم .

حالا مي خواهم فرض كني ،با تو روبرو مي شوم ،يا اصلا گيسوانت را فقط مي بينم ؛آن همه

آبچكان وخيس از باران ،باراني كه عصرانه باريده وتمام شب نيز ،همينطور ادامه پيدا كرده است .

هنوز ؛بعضي شبها ،به هواي مثلا جمع آوري رخت ها ي شسته ،بين خواب وبيداري ،بر مي

خيزي وبا پاي برهنه ؛سر برهنه ،وموي پريشان ،به مهتابي مي روي . مادر صدايت را شنيده

دستگيره را هنگامي كه چرخانده اي ،ويا از جير جير لولا ،در حالي كه با تعجب صدايت

مي زند . منهم شنيده ام . حتي برخاسته وتا دم در آمده ،با پيژامه ودمپائي آمده ام .

آنوقت، دفعتا با تو روبرو شده ام . باران برتمام سر ورويت زده . از همه جاي بدنت ،آب دارد

مي چكد . بعد ،يكدفعه يادم افتاده ،هميشه همينطور ها بنظر مي رسي .شايد زيباتر از اين كه

هست ؛خودرا مي بيني . ممكن است ؛ بتدريج اين احساس ،در وجودت جوانه  زده باشد .

تا آنجا كه بخاطرم مي آيد ،اغلب با دلخوري جواب مي دهي :چيزي در ذهنم نمي گنجد .هيچ

نمي دانم راستش ،چه كسي امر ونهي مي كند . سوال خود را تكرار مي كنم :آيا ،جدي هنگام راه رفتن ،چيزي به حافظه ات نمي گنجد ؟

نگاهم مي كني ؛وبي اختيار ،چند قطره ،اشك نيز ،روي گونه هاي خيس وگريان از غصه ات

غلتيده است .بخاطرم اين خطور مي كند ،چرادر اينجا نبايد ملاحظه حال مزاجي وخيمت را

داشته باشم ؟

اندكي بعد؛اما تو سرت را پائين انداخته ،دوباره در كنج انزواي خود، خزيده واتاق را از داخل

قفل مي كني . چندمين روز ؛در سكون ولشوره ،مي گذرد . ما در ؛با صداي هق هق آهسته ات

پشت در بسته ،گوش وا يستاده وتمام دلنگراني اش ،از كاسه چشمهاش سرازير است .

بيرون ؛باران تازه بند آمده وجند قمري خوش آوا،روي كاج قديمي باغچه مي خوانند . تقريبا از حوالي نيمه هاي شب ؛كه بحران مزاجي تازه اي ،در رفتارت نمودار شده ،مرتب با خود كلنجار رفته ام ،بلكه اينبار لااقل مسافرت چند روزه اي ،برايت تدارك ببينم . هنوز راه

نيفتاده ايم . مادر ؛از انتهاي دهليز ،صدايم مي زند . شبح كمرنگي ؛از چهره اش ،پشت تور سياه روسريش پيداست .

با يكمقدار ترس ودلشوره ،از وضع مزاجي كه در خانه ،پيدا مي شود . او اغلب ؛رفته در گوشه اي مي خزد ،وساعتهاي بسيار بين تاريكي وانزواي خود ،مي گريد وبعد ؛پريشان خاطر مي پرسد :تو چه كسي هستي ؟

آنوقت ؛با لحن افسرده اي ،مي گوئي :نمي دانم . هنوز ؛چند قطره در حال چكيدن ،ديده ي شود

دلسوزي هم فايده اي ،نكرده است .

شايد ؛از همان اول ،بايد خيال هاي ديگري بپروريم. چند بارگفته ام :ببين مگر چه اشكالي دارد

در حالي كه ؛با نگاهي ما ت ،رو بسوي كوهپايه برگشته اي ،صدايت را نازك كرده اي ،انگار كه مثلا تازه از گريستن باز ايستاده باشي :بنظر نمي رسد ؛راهمان را ،بي در دسر بتوانيم پيداكنيم . بعد ؛نيز بي تفاوت ،به شعله هاي سرخي نگريسته اي ،كه غروب بر آستانه افق ،

باقي گذاشته است .

نمي دانم چه افكاري ؛درون تورا انباشته ،مادر نيز سكون وانزواي بيشتر گرفته ،حال مانده م

سر گردان ،بلكه راه گريزي از بحران ،به مخيله ام خطور كند . شايد ترجيح داده اي ،برايت از چيزهاي ديگري بگويم . از مثلا جريان رشد شمعداني ها ،كه بنظرم يك بعداز ظهر پائيزي

از من پرسيده اي .

اگر حافظه ام مدد كند .درست است ،پائيز در نيمه راه ،ضرباهنگ گامهايش ،جائي در حوالي آن پارك جنگلي وبر سر شاخه درخت هاي گيلاس ،در همه جا احساس مي شود . مثل گذشته

تقريبا ،مثل اغلب وقتها ،به دامن سكوت پناه برده اي . ساعتها شايد ،تنها سكوت در پيرامونت

در همه اطرا ف پراكنده بوده  است . برهمين تخته سنگ بزرگ، لميده اي وزير پا فضاي

ژرف ولايتناهي دره ،در خواب ابدي فرو رفته است . اينجا ؛سايه سارش ،سكون بي انتها وتنهائي مدام آن ،خلوتگاه عصرانه ات بشمار مي رود .اخلاقت، هنوز تغييري نكرده است .

تمام روزها ؛به يك منوال ثابت ،بدون تنوع وهمه تكرار ،از نظرت گذشته اند .

غروب روستا ؛در پائين كوهدامنه سرد وعبوس ،بر آستان دهقان ها وخوش نشين ها مي گذرد.

انگار ؛دل تنگي هاي تو را ،باد ترانه اي ساخته باشد،كه اينك به سرمنزل شامگاه،درگوشهاي سنگي كوهپايه پژواك مي شود . آنوقت ؛دفعتا شعر ترانه اي ،از كولي ها را زمزمه كرده اي ،

كه از سالها قبل فوج فوج به حاشيه شهر مي آيند ودر مدت كوتاهي سياه چادرها ،اززمين خواهند روئيد .

حالا در غربت غروب كوهسار ،كوچ كولي ها بين كوچه هاي كودكي ،ناگاه دلت را سرشار و آكنده از اندوهي طاقتفرسا كرده وبتدريج به استقبال شوريدگي هاي سودائي مزاج دختركي مي برد ،كه هر سال اوايل بهار ،گاه اعتدال ربيعي ،يكباره به جامه آنان در مي آيد ،وبا درد وشادي هاشان ،در مي آميزد .

آنجا دختركي نورسته ،با هزار سودا ميان كوچه باغهاي كاهگلي ،باد هلهله ديوانگي اش را

بگوشها مي رساند . هر سال بهار ؛خبر به همين منوال،تازه مي شود .آن سال نيز ،باد پيشرس نويد بهار آورده است . بدنبال چند روز سكوت وانتظار ،خزيده بر حاشيه كوره راه ،درابتداي

جاده اي كه ،از شهر فاصله گرفته ،تا دوردست امتداد مي يابد ،آرنج ها را بر زانو ،بغل گرفته اي و چشم بر تيرگي راه دوخته اي . سپس ؛هلهله ات را ،بين اها لي خوانده اي ولحظه اي بعد

جامه كولي ها به تن پوشيده اي ،بسوي اتراق گاه  بهاري آنان،جست وخيز كنان ،وسرشار از شور ونشاط ،رهسپار گشته اي .

دسته اي ابر پراكنده ،در گوشه اي از آسمان ،بتد ريج جا بجا مي شوند . باد مي وزد وهوانيز

خنكاي مطبوعي يافته است . هنوز مي بيني كه ؛براي پيداكردنت،زمين وزمان را زير پا گذاشته ،دست آخر هم ،از بازگشت خودداري كرده اي . اصلا اين خوي خموش وعصيانگرت را ،اين لجاج ويكدندگي را ،از بدو طفوليت ،چه مي دانم ،شايد هم از پيش از تولد ،ارث برده اي . اگر تنگي وقت مجال نگيرد ،برايت از روزهاي غيبت تو ،در خانه بگويم. مثلا از اشكهاي مادر ،عليرغم تاكيد دكتر ،كه منجر به رفتنش زير تيغ جراحي ومعالجه آب مرواريدش شد .يا ماتم وشيوني كه تمام اهل  خانه را در بر مي گيرد. جالب است  بگويم

اوائل همه فكر مي كنند ،من عمدا ترا بخانه باز نگردانده ام . بگمان آنها ؛در اين اقدام، گويا

منهم با تو ،شريك وهمدست  هستم .حالا ؛اين فكر از چه ناحيه اي تقويت مي شود ؛بماند.

اما طاقتفرساترين روزها ،كه بيادمان هست ،بر يكا يك ما مي گذرد . بعدهم كه براه افتا ده ام

بلكه دوباره ترغيب به باز آمدنت كنم ،با خاكستر سردي مواجهه شده ام ،كه از كاروان رفته به منزل باقي مانده است . رد پائي هم جا نگذاشته اي ومنهم بفكر ،كه مثلا جواب شان را چه بدهم

بگويم رفته ام ونشاني اش را پيدا نكرده ام . از عمه ها وعموها گذشته ،فاميل مادري . آنها ؛

حرف هاشان ازبقيه بيشتر آدم را مي آزارد . صدايشان را مي شنوي ،كه در پسله ها بگوش

مي رسد ،ودر ظاهر ابراز همدردي مي كنند .

اما به هر حال؛ اينهم يكجور زندگي ،بشمار مي رود . خب ؛چكاري از دستم ساخته است ؟

رفته رفته اميد وآمال خودرا ،از كف مي دهم . يكچند كسالت  رواني ،منجر به اقسام متعدد

بيماري هاي جسماني مي شود . حالا ؛اگر همين رويداد تصادفي ،منجر به قرار گرفتنت سر راهم نشود ،استخوانم شاي تا كنون ،زير خاك تجزيه شده ودارد مي پوسد . ظهراست نيمروزي

از اواخر بهار . يكسال واندي از رفتنت مي گذرد . همه اميد باز يافتنت را ؛از دست داده ايم .

به هواي چكاري از منز ل بيرون زده ام ؟حافظه ام مدد نمي كند . چند كوچه فرعي را پيموده ام ،غرق در اوهام وخيالات متعدد . گرماي هوا ؛رو به افزايش مي رود .

آنوقت از پشت سر صدائي به گوشم مي رسد . مكث كرده ام . در باورم نمي گنجد . برگشته ام ودر كمال نا با وري چشم در چشمهاي آبي دريائيت  دوخته ام . مي توانم به ديده ام ؛شك بورزم . اما ؛اين حضور واقعي ،چگونه ممكن است ،تنها خطاي ديد آدمي بوده باشد ؟

به اين ترتيب ؛برببزگشت دوباره ات ،در خانه اطمينان آورده ام . فضاي خانه ؛بار ديگر مملو از شور وشادماني  شده است .

باز ؛در نظر بگير چه ولوله اي برپا  مي شود. جمله آشناها گرد آمده اند . انگار ؛لبخند را ،رو

لبها شان نقاشي كرده اند . با چنين وضعي ،كم وبيش آشنا ئي داشته اي . آدم مي گويد خب ؛

چاره چيست ،فاميل در حال توقع دارند . كاري از دستت بر نمي آيد بكني ،ناچار مي نشيني ساكت ،حرفي هيچ نمي گوئي . تا دير وقت ،كه بتدريج هر يك بساط برچينند وبروند .

مي گويم :اينها كه مي بيني ،هيچكدام همان نيستند كه نشان مي دهند . مي گوئي :از كمك شان

چيزي دريغ نكرده اند . مي گويم :اما نه هر كمكي ،بيشتر براي همدردي تظاهر كرده اند .

تو نيز نبو ده اي ،بلكه نيت شان را ببيني . اين شيوه آنها ست . مي خواهند اين طور وانمود كنند . در غيبت آدم ،عقيده ديگري را دنبال مي كنند . از آنها چنين كارهائي ،بعيد نيست .

با آن بگو مگوئي ،كه عاقبت از چند شب بعد ،بين تو عمه بزرگ پيش آمده ،حالا تا اندازه اي

به حرف هائي كه اين مدت ،در گوشي بهت گفته ام ،رسيده اي . هنوز شايد يكمقدار خوشبيني ؛

در رفتارت هست  وبه احتمال ،بر مي گردد  به همان زندگي ؛كه اين مدت از سر گذرانده اي .

چشمهات از درد،حكايت دارند . اما زبان در كام ،به دامان سكوت ،پناه برده اي .پس از اينهمه سال ،كه از موضوع مي گذرد ،تا كنون نتوانسته اي خود را قانع سازي ،وباتضاد شگفت انگيز رواني ات ،برخوردي رو در رو داشته باشي . احتمالا ؛يك مدت مديد ،در وضع خوابنما بس برده اي. شرايط راز آميزي كه حالا ،به شكل رويائي دور دست ،برايت به نظر مي رسد .

شايد طي اين دوره ،به دام جادو ئي گرفتار شده اي . يعني ؛بفرض مجذوب نيروئي برتر ،كه

توانا ئي طرد وانكار را ،از وجودت سلب كرده است . آيا ؛زندگي خانه به دوش كولي ها ،

نوعي بازگشت به سرچشمه قبيله اجدادي نبوده است ؟وچه تضميني در واقع هست ،كه در

طلسم قبيله ،اين مدت دست وپا نزده اي . پس آنوقت ؛دفعتا چشم گشو ده اي ،خود را

يا فته اي ،غرق در شرايط بيگانه ونا شناس . آبها از آسيا افتاده اند ،وتنها احساسي گنگ ،در

وجودت باز مانده، كهترا به بيرون زدن ،از حيطه اين نيروي هولناك تشويق وترغيب مي كند

باز ؛تا همينجا نيز ،جاي شكرش باقيست ،كه لااقل جان خود را ،توانسته اي نجات دهي .در هر صورت :بيم حرام شدن جانت ،يك احتمال غير قابل وقوع بنظر نمي رسد .شايد همين حرف را ؛قبلا چند بار تصديق كرده اي .كم كم عوارض ماليخوليا ظا هر مي شود . كابو س

هاي متوالي ،سبب بي خوابي ات گشته وافسردگي ات را بيشتر دامن مي زند .

 

با چنين وضعي ،مراجعه به پزشك نيز ،چاره نمي كند . تنها ؛يك سفر طولاني ؛شايد منجر به تجديد قواي رواني ات شود .

اما ؛عوامل ديگري هنوز هستند :مثل شكست ونا كامي ،در سامان دادن به يك زندگي مشترك .

چه حرف ديگري ؛ممكن است ،در اينباره داشته باشي ؟همين ؛مهمترين دليل سكوت وگريستن

هاي شبانه ات ،بشمار مي رود . باور نمي كني ،وازادامه سفر ،رو گردان مي شوي .

چند شب گذشته ،تب سوزاني سرا پايت را ؛فرا گرفته است . براي همين مي گويم ؛هر چه بيشتر ،در حال استراحت بسر بري ،به بهبود جسم وروحت، كمك مي كند . هر چه نباشد ؛خب

از تجربه زندگي ،به اصطلاح يكمقدار جمع بندي شده است . امروز نيز ؛نتيجه برگشتن از همين سفر كذائي ،بشمار مي رود .

دو روز متوالي ؛در كوره تب وهذيان ،تا اينكه در وضعيت اغما ،به بيمارستان اعزام شده اي .

همين ديگر ؛از روز سوم كه،كه در جامه سپيد بيماران ،چشم باز كرده اي ،نا چار بايد صندلي

را دركنار تختخواب قرار دهم ،از گذشته ها بگويم . وچيزها ئي كه ،حس كنجكاوي آدم را ،

ارضا مي كند . تا اينكه ؛پلكها ؛رفته رفته سنگين شده و آرامشي سرا پاي وجودت را فراگيرد.

 

 

 

این داستان ها قبلا توسط یک دوست تایپ شده اند اگر اشتباه تایپی شاهده کردید پوزش من را بپذیرید.