اسطوره ی لبخند
روز به بازی بطالت
از نور آفتاب می نوشد
و جسد تاریکش را
قطعه قطعه
به کودکان دست و پا شکسته ی کوچه
می خوراند
اسطوره ی لبخند را
در گنجینه ی راز خوابانده ام
تا در جیب هام جا دهم
کسی مرا به کودکان کوچه
معرفی نکرده است
آیا این روح کوچه نیست
که در من حلول می کند
یا منم که به خواب کوچه آمده ام؟
وقتی ماه
به این لیوان آب سفر می کند
نامم را در اسم اعظم
فراموش می کنم
تا در فراغتی مفروض
بیداری آب را طواف کنم
در این خانه
پرتاب جسمی
از گوشه ای به خیابان
هرگز به معنای جنایت
نیست ./
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۸۹ ساعت 15:43 توسط محمد رضا بهادر
|