عبور از دشت مه زده
هنگام عبور از این دشت مه زده
از کنار چند سایه ی ناشناس می گذرم
با احترامی متقابل
چند کلمه ای همراه می شویم
پس با ادراکی از یک احساس مشترک
شاید با اندکی تفاهم از یک همزیستی گیاهی
و مشارکت در یک توطئه ی مضحک
یکدیگر را ترک می گوییم
هوای چنین احساسی را
_مدت ها بعد_
شاید برای یک مدت مدید،
در خود حمل می کنیم
آن وقت
در یک هوای ابرآلوده ی نیمه ی پاییز
به یاد می آوریم
چنین آسمانی را باید ستود
از بارانی که قلمرو مشترک ما را شسته و
همین طور
شر شر
در ناودان
تا خیابان های دور دست خاطره
به راه افتاده است.
و تا این هوای بعد از باران
که ما را به مهمانی ارواح کهن می برد
ارواح هزار ساله ای
در اطراف مان راه می روند
اندکی با ما دمخور می شوند
بی آن که بدانیم
سپس ما را ترک می گویند
بی آن که به یاد آوریم
وقتی نگاه می کنیم
دشت مه زده را می بینیم
در چنگال فراموشی افتاده
و ما به طور پراکنده
هر کدام رهسپار اقلیم خود می شویم.