شوریده وار

از حوالی این رباط کهنه می گذری

فرش زمین

در تلاءلو شبتاب ها روشن می شود

ماه رها از محاق میغ

غرق در های هوی شعله های غروب

بر زورقی نشسته در کرانه ای دور

شاید برای همین ترانه ی دلتنگی ست

سر بر بالین گریه نهادن

از پس آه فرصت سوزی

                  که جوانه می زند

و ماه؛ که حضور لبخنده ای ست

وه؛ چه شگفت و تابناک

کمان آسمان را طی می کند و

آرزوهای برآورده نشده ات را

یکی یکی بر می شمارد و

                             پاورچین پاورچین

نطع گسترده ی آسمان را ترک می کند !

 

شگفتا؛

هنوز هم می بینم

که خاک

سوگ سرود سایه را

                      به باور چلّه نشسته است !