از محمد رضا بهادر چه می توان گفت ؟!!!

آنان که با او آشنا بودند همه چیز را می دانند

و قصه ی مرگ اش که خود منتهای شعر جهان است.

این شعر آخرین سروده ی اوست که تقریباً 2 هفته قبل از رفتن اش نوشته است.

برای شما...

 

 

"رهگذار مجهول"

 

رهگذاری مجهول بودم

در فصلی که بادبادک های کودکان

آماده ی پرواز می شدند

به خوشه های بکر رویا پناه می بردم

روزها و شب ها به تکرار

از کنارم عبور می کردند

من از تبسم  دلتنگی

گنگ و سراسیمه

کلید رویا را در دقایقی ابر آلود

کنار پنجره ام گم کردم

در سرگیجه ی خیابان

به انتظار رسیدن میوه های کال

جنازه ی فصل ها را

تا گورستان مشایعت کردم

هنوز از یادگار عمر

وسوسه ی چند فریاد کهنه در گلویم

گیر کرده بود

دست هایم در زمهریر جان می باختند

پس برخاستم و به رسم معمول

در دهلیز ِ بی انتها و تاریکِ جهان

خود را یافتم که بیهوده دست و پا می زدم

خوشه های رویایم پلاسیده

روزها و شب هایم به تکرار

و باد مرا با خود به بیغوله ها می بُرد

رهگذاری مجهول بودم

که راهش را در آستانه ی خوشبختی

جستجو می کرد

و چه هولناک

بر بوریای کهنه ای به خواب می رفت !