بهرام صادقی و محمدرضا بهادر

در قطار اندیمشک – تهران

 

رضا بختیاری اصل: محمدرضا بهادر قصه نویس 55 ساله ی اندیمشکی در کمال گمنامی مرده است. نه، نمرده ! رفته سوار قطار شده برود...

گویا همین حوالی، بله در یکی از همین خیابان های اندیمشک، شبحی، پَر هیبی یا شاید خود بهرام صادقی را دیده، رفته دنبالش، با هم سوار قطار شده اند و ...

زندگی اش آن چنان که من می دانم  نه فرازی داشت نه اوجی  و نه هیجانی، یک بوهمیایی، رند، ساده، نه فکر نکنم، محمد، فقط یک محمدرضا بهادر بود. آرام، کم حرف، با آن نگاه عمیق از پشت عینک های سیاهش، چشمهای سیاهش . به دنبال رخوتی «ابلوموف» وار ، بود یا نبود – کدام مان درون خود یک ابلوموف نداریم؟ - نمی دانم، تنها یاد آن خطوط مرتب داستان های پاکنویس شده در دفترهای چهل برگ قدیمی هستم.

محمد حالا خودش شده یکی از آن کلمه ها که با چه وسواس و دقتی با مداد می نوشتشان توی آن دفتر هایی که گفتم . دفترها مرتب روی هم چیده شده بود و گاه که او چیزی، کلمه ای به خاطرش می آمد از داستانی برخی را پاک می کرد و چیز دیگری جایشان می نوشت.

درست همین موقع ها در سال 1367 ، حسن بود که مرا با محمد آشنا کرد و محمد شد یکی از سنگ صبور های -  منقد نه ! بیشتر شبیه همان چه گفتم – شعرهای من. دیدارهای من و محمد مثل تمثیل های کافکا بود. این را که به او می گفتم ، می خندید. گاه چهار سال طول می کشید که همدیگر را ببینیم. با این که از اهواز تا اندیمشک راهی نیست.

جز داستان و شعرهای پراکنده در برخی مجلات و یک مقاله در باره ی بوف کور هدایت هیچ اثری از محمد در این سالیان نیست. زیست و نوع نگاه و حتی تیپ اش مرا یاد سیروس راد منش می اندازد. چه قدر آقای شاعر و آقای نویسنده شبیه همند. سیروس هم بدون کتاب رفت. آنها هر دو در یک سال به دنیا آمده اند: 1334 . و هر دو با مرگی نابهنگام به فاصله ی 2 سال از هم. نه اهل هیاهو و شلتاق و جنجال، نه اهل شهرت که اهل استغراق، نمی گویم مکاشفه. حسن گفت: محمد این روزها رفته درون خودش و با سکوت خودش چه کیف ها که نمی کند.

بهرام صادقی از یکی از خیابان های اندیمشک عبور می کند. محمد او را دیده است: خود خود بهرام  صادقی بود. رفته دنبال صادقی با هم سوار قطار شده اند- اندیمشک ظهرهای زمستانی آرامی دارد.


به نقل از رضا بختیاری اصل

منبع: روزنامه ی فرهنگ جنوب/شماره ی 1905/شنبه 18 دی 1389

 __________________________________________


مهران بقایی
شنبه 18 دی1389 ساعت: 23:58
من يكي خودم را نمي بخشم براي اين يك سالي كه از محمد بي خبر بودم كه اين هم از بد روزگار و گرفتاري هاي لعتني زندگي است پيشتر به او مدام سر مي زدم چه آن هنگام كه در آن اتاق كوچك منزل پدري اش در ميان كتابها و فلاكس چاي و جاسيگاري كه پر و خالي مي شد تا دم دماي صبح از داستان و فلسفه حرف مي زديم و او دفتر هاي داستانش را كه با خط خوش و با مداد نوشته بود جلويم مي گذاشت و من با اشتياق مي خواندم و مي خواندم و او سيگار مي كشيد و سيگار مي كشيد تا بعد كه به اصفهان رفت و دورا دور از او خبر مي گرفتم تا بعد كه برگشت و همه آن هر بار براي تعويض عينكش بهانه اي بود كه همديگر را ببنيم و گپ بزنيم تا بعد كه چند باري منزل برادرشان ملاقاتش كردم و در باره چاپ كتابهايش صحبت كرديم و …تا امروز كه فهميدم ديگر نيست وبراي هميشه رفته است محمد متعلق به يك زمان گمشده بود وقتي با او حرف مي زدم از اين دنيا جدا مي شدم و در دنيايي كه او در آن مي زيست فرو مي رفتم دنيايي كه با شعر و داستان و فلسفه آميخته بود لذت مي بردم از فضاي معلقي كه در هم صحبتي با او در آن رها مي شدم محمد را دوست داشتم خودش هم مي دانست اين خبر مثل آن روزي است كه خبر درگذشت علي اكبر پورمند را شنيدم حالا ديگر قرستان انديمشك از دوستان من پر مي شود و من بهانه هاي بيشتري براي رفتن دارم بايد به دوستانم بيشتر سر بزنم...
______________________________________________________

 بهزاد نژاد احمدی
یکشنبه 19 دی1389 ساعت: 12:8
وقتی از سه تا پله ی تالار کوچک راه آهن بالا آمد تا تقدیر نامه اش را بگیرد من آن جا بودم .قبل از او همه چیز روشن بود .نور های تند صحنه را روشن کرده بودند و یکی دو نفر عکس می گرفتند.سال 1385 بود جشنواره داستان کوتاه استان های زاگرس نشینان.داستانش را که می خواند همه چیز آرام آرام تاریک می شد.من آن جا بودم و به آرامی تاریک تر.سایه ش تاریک تر از آن بود که بتوانم تحمل کنم .در صدایش هزار چاه ویل پنهان بود و شنوندگانش این را به خوبی می فهمیدند و برای همین داستانش را به عنوان بهترین داستان از نظز مخاطبان انتخاب کردند.من در عمق آن چاه بودم که صدایی مرا به خود خواند،دستش را جلو آورده بود وقتی با او دست دادم از چاه بالا آمدم.آخرین بار هم در پاگرد پله ها یی که مردد نگاهم می کرد که آیا می شناسدم یا نه .که شناختم و چقدر طول کشید این نگاه...چقدر طول کشید آن نگاه.اگر بگویم خوشحالم که او را می شناختم دروغ گفته ام ؛با آن همه درد که داشت ؛ که دارم...روحش شاد.
_____________________________________________________

پاییز پنجره        "تقدیم به یاد و خاطره ی محمد رضا بهادر عزیز"

 

او رنگی از حقیقت اشیاء بود

که هنگام نگاه

از پاگرد کهکشان

به ادامه ی تاریخ متصل شد

و در خواب پاییزش

آئین مترسک های زینتی را

به جایگاه ستاره ای خاموش آورد...

 

غروب

از هر مسافر نرسیده ای که بپرسی:

کدام سیاره از کهکشان

رویای شادمانی را دزدیده است؟

با انگشت اشاره او را نشان می دهد

و پنجره کم کم متوجه می شود

که چه آسان

پاییزش را از دست داده است.

                                         "رضا بهادر"

____________________________________________

"تعطیلات کیهانی یک راوی "

                      پاره روایتی که از زبان پنجره جاری شد

                                                                                        به زنده یاد محمد رضا بهادر عزیز

در همین صفحه از زبان زلما بلوچ بخوانید...